• «اجباری» و ملالت‌های آن
مصطفا پور محمدی


1
پدربزرگ‌ام می‌گفت قدیم‌ها، هر جوانی که می‌خواست به سربازی برود، خبر می‌کردند روضه‌خوان محل بیاید و دمِ درِ خانه بنشیند و روضه بخواند. مادر می‌نشست پشتِ درِ خانه و از صدای گریه‌اش هم‌سایه‌ها جمع می‌شدند و جوان را بدرقه می‌کردند. روضه‌خوان شعری می‌خواند با این مضمون که من می‌روم و دیگر برنمی‌گردم و منتظرم نباش مادر و جوان بی‌چاره را با این شعرها راهی می‌کردند و پشت سرش فاتحه و کاسه‌ی آبی نثار می‌کردند. همین‌ها شد که در دوره‌ای خیلی از روستایی‌ها، وقتی پسردار هم می‌شدند برای این‌که پسرشان را سربازی نبرند، در شناس‌نامه‌اش نام دختر می‌نوشتند و طرف رسماَ و در اسناد دولتی تغییر جنسیت می‌داد تا از عقوبت نرینه‌گی خدادادش در امان بماند. پدربزرگ‌ام به‌خاطر صافی کف پا از سربازی معاف شد. برادر کوچک‌اش که ورزش‌کار بوده و بچه‌ی تخس خانواده محسوب می‌شده، در سال‌های انقلاب سرباز بوده و از پادگان فرار کرده بود. هم‌او بعد از انقلاب با پای خودش رفت جبهه و با چند ترکش کوچک و بزرگ و پای لنگ برگشت. کف پای صاف پدربزرگ‌ام را یکی از دایی‌ها هم به ارث برد. مادربزرگ خوش‌حال بود که اگر بچه‌اش دایم کمردرد است، لااقل سربازی نمی‌رود. اما قوانین عوض شده بود. رفت و فقط از پست نگه‌بانی شبانه معاف‌اش کردند.
2
پدرم تعریف می‌کند از روزی که سال پنجاه و نه با دو دوست دوران دانش‌گاه‌اش رفته بودند سازمان نظام وظیفه خودشان را معرفی کنند. می‌گوید آن روز با هم می‌روند و می‌گویند ما می‌خواهیم برویم سربازی. سرباز وظیفه‌ای که آن‌جا بوده نگاهی به قیافه‌ها می‌کند و می‌پرسد شما معاف نیستید؟ این سه تا مهندس، یکی‌شان یک چشم خیلی ضعیف داشته، دیگری دیسک کمر و پدر من هم مشکل گوارشی. سرباز وظیفه می‌گوید بروید شورای پزشکی که امروز جلسه دارند، شاید معاف شدید. این سه‌تا انقلابی جوان به‌هم نگاهی می‌کنند و می‌گویند ما نمی‌خواهیم معاف شویم. ما می‌خواهیم خدمت کنیم. سرباز هم عصبانی می‌شود و بد و بیراهی نثارشان می‌کند. این‌ها که می‌خواستند هر سه با هم یک‌جا خدمت کنند، یکی‌شان می‌افتد نیروی زمینی، یکی نیروی هوایی و پدر من هم نیروی دریایی. دو ماه از شروع سربازی‌شان گذشته بوده که جنگ شروع می‌شود و دوازده‌ماه خدمت این‌ها می‌شود بیست‌وچهارماه.
3
حدود شش‌ماه پیش، پذیرش فوق لیسانس‌ام آمده بود و من از روز پایان دوره‌ی لیسانس تا آغاز فوق لیسانس در هند کم‌تر از یک‌ماه وقت داشتم. در گرمای بی‌سابقه‌ی تهران، هر روز میان دانش‌گاه و سازمان نظام وظیفه و وزارت علوم در گردش بودم تا بتوانم «اجازه‌ی خروج» بگیرم. باید پانزده‌میلیون‌تومان وثیقه‌ی مالی می‌گذاشتم که تضمین کنم برمی‌گردم و هجده‌ماه خدمت سربازی را انجام می‌دهم. آن‌روز‌ها یاد بچه‌گی‌هایم افتادم که می‌رفتیم از بقالی شیر بخریم و برای شیشه‌ی شیر «گرویی» می‌دادیم. فکر می‌کردم این وثیقه‌ی پانزده‌ملیونی همان گرویی است که باید بگذارم و خودم را از دولت قرض بگیرم. فکر می‌کردم به این‌که من برای مملکت‌ام این‌قدر می‌ارزم. مثل همان شیشه‌ی شیر. شیشه‌ی شیر اصلاً مهم نیست پُر باشد یا خالی، اصلاً شاید وقتی خالی شد، تویش آب بریزی و یک پیچک بگذاری تویش که از دیوار آش‌پزخانه بالا برود، بازهم «شیشه» همان‌قدری می‌ارزد که اگر پُر از شیر بود می‌ارزید.
روی فرم پرداخت وثیقه‌ی نقدی جایی بود که باید امضا می‌کردی که این‌جانب فلان و فرزند فلان این پول را می‌دهم به سازمان نظام وظیفه و قول می‌دهم به‌موقع برگردم و اگر برنگشتم این پول نوش جان سازمان نظام وظیفه و در طول این مدت هم سازمان نظام وظیفه می‌تواند شرعاً و قانوناً از این «وثیقه» و «منافع»ا‌ش استفاده کند. این جمله‌ی آخر این‌قدر مرا سوزاند که تصمیم گرفتم به‌جای سپرده‌ی نقدی، وثیقه‌ی بانکی بگذارم. فکر می‌کردم که نظام سربازی چه‌قدر شبیه یک نظام برده‌داری گسترده و فراگیر است، و همه‌جا می‌گفتم امروز رفتم «سازمان نظام برده‌داری».
همان‌روز‌ها، توی صف‌های انتظار طولانی سازمان نظام وظیفه، قاطی بچه‌هایی که اکثراً مثل خودم قصد ادامه‌ی تحصیل داشتند، به این فکر می‌کردم که چرا این‌قدر انتظار در این‌جا و آمدن به این‌جا برای ما سخت است؟ آن‌روزها عصبانی بودم. اما حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم به‌خاطر این خیلی سخت بود که اساساً آن‌جا همه در سوءتفاهم بودند.
مثلاً وقتی می‌روم دفتر این جناب سرهنگ و آن جناب سرهنگ و مشکل‌ام را می‌گویم، او اصلاً گوش نمی‌دهد. حرف‌ام که تمام می‌شود مثل ضبطی که دکمه‌اش را بزنی ماده‌ی قانون مربوطه را برایت تکرار می‌کند و من که از قبل قانون را می‌دانستم و دو ساعت منتظر نشده بودم تا او قانون را برایم تکرار کند، دوباره مشکل‌ام را تکرار می‌کنم، مثلاً می‌گویم که دانش‌گاهی که به من پذیرش داده گفته من باید تا این وقت آن‌جا باشم. می‌گوید اما طبق قانون این امکان ندارد و نمی‌شود. می‌گویم خب من چکار کنم؟ می‌گوید نمی‌دانم، به‌نظرم پذیرش‌ات را از دست می‌دهی. من هم که توی دل‌ام دارم فحش می‌دهم، تشکر می‌کنم و عقب‌عقب از دفترش می‌آیم بیرون. سوءتفاهم این‌جاست که وقتی من پشت در اتاق آن سرهنگ می‌ایستم تا نوبت‌ام بشود و دو دقیقه ببینم‌اش، فحوای کلام‌ام به او این است که «ببین جناب سرهنگ! می‌توانی یک راهی پیدا کنی که کمی ‌از بار این ظلمی‌که به من می‌رود کم کنی؟» و او هم فحوای کلام‌اش از پس تکرار قوانین این است که «تو چرا می‌خواهی از زیر این وظیفه دربروی؟ اصلاً من که می‌دانم، خارج‌رفتن و درس‌خواندن‌ات هم بهانه است. بیا زودتر دین‌ات را به کشورت ادا کن!» او مرا به چشم یک بده‌کار می‌بیند و من خودم را طلب‌کار می‌دانم. اما آیا واقعا من بده‌کارم یا طلب‌کار؟
حاکمیت، سربازی را حق خودش می‌داند و از این حق به‌هیچ‌وجه کوتاه نمی‌آید. حتا وقتی خیل عظیمی ‌از جوانان در انتظار اعزام به خدمت مانده‌اند هم حاضر نیست به‌نحوی انجام این خدمت را ساده‌تر یا کوتاه‌تر کند که لااقل نوبت به همه برسد. درحالی‌که از نظر ما (جوانان/ مشمولان/ والدین) این دوسال، حق ماست که غصب شده است و حق با ماست که می‌خواهیم «خدمت مجانی و اجباری» نکنیم. آن‌هم در سال‌های آغاز استقلال اجتماعی و اقتصادی‌مان که بیش‌تر به «گرفتن» نیاز داریم تا «دادن».
4
برای پاسخ به این سئوال که در دعوای سربازی، مردم طلب‌کار اند یا حاکمیت، باید اول به این سئوال پاسخ داد که حکومت چه‌قدر حق تصرف در زندگانی افراد متبوع‌اش را دارد. یعنی حکومت به‌صرف این‌که حکومت است چه‌قدر می‌تواند برای افراد محدودیت ایجاد کند؟ مثلاً آیا یک حکومت می‌تواند افراد متبوع‌اش را مجبور کند که از شش‌ساله‌گی یا هفت‌ساله‌گی به آموزش همه‌گانی (مدرسه) تن بدهند؟ و آیا می‌تواند به کسی بگوید چون تو در این کشور به دنیا آمدی یا پدر و مادرت تابعیت این کشور را داشتند، باید به محض این‌که به سن «قانونی» رسیدی، دوسال در خدمت جامعه‌ات باشی؟ این «طلب» در ازای کدام «خدمت» است؟
فروید، در کتاب مهم‌اش «تمدن و ملالت‌های آن» این نظریه را مطرح می‌کند که اساساً تمدن‌ها با هدایت نیروهای فرد در مسیر اهداف خود شکل می‌گیرند و مستحکم می‌شوند، که از دیدگاه تمدنی امری مثبت و ناگزیر است، اما زندگی فردی انسان‌ها در این راه فدا می‌شود. فروید به تزاحم ذاتی منافع فردی و جمعی اشاره دارد. او حکومت‌ها را محکوم نمی‌کند، بلکه می‌گوید ذات حاکمیت چنین اقتضایی دارد. او می‌گوید همان‌طور که در جوامع اولیه «پدر» تمام فرزندان نر خود را اخته می‌کرده، و آن‌ها را به‌شکل کارگرانی به‌خدمت درمی‌آورده، جوامع هم نیروی مردانه‌گی را به روش‌های مختلف مهار و به‌خدمت می‌گیرند تا هم «اطاعت» در جامعه نهادینه شود و هم نیروی عظیمی‌ که برای ساخت یک جامعه لازم است صرف منافع عمومی ‌شود، فراهم گردد. به‌نظر من، سربازی مثال روشن این فرمایش جناب فروید است.
5
پس از انقلاب، جمهوری اسلامی ‌با خیلی رویه‌های غربی حکومت پهلوی مخالفت کرد و خیلی‌ها را تغییر داد یا حذف کرد. بعضی از این رویه‌ها که هنوز ادامه دارند، پوششی از شریعت و اسلامیت گرفته‌اند. سهم سربازی هم از این تغییرات و انتقادات، تغییری بنیادی در استدلال وجودی این پدیده بود. جمهوری اسلامی، خدمت سربازی را مثل عصای پدر که به فرزند بزرگ‌‌اش به ارث می‌رسد، از رژیم پهلوی تحویل گرفته، ولی گویی که سربازی از ارکان حکومت اسلامی‌ باشد، به آن رنگی عقیدتی و ایدئولوژیک زده است.
در مقابل ورودی ساختمان نظام وظیفه ـ واقع در میدان سپاه تهران ـ تابلویی نصب شده که درباره‌ی تاریخ‌چه‌ی خدمت سربازی توضیح می‌دهد. در این تابلو، هیچ اشاره‌ای به نام رضاخان به‌عنوان پایه‌گذار خدمت سربازی نشده است. تنها ذکر سالی شده است که سربازی در آن به‌وجود آمده و در سطر دوم نوشته شده که نام «سربازی» را یکی از سرهنگ‌ها از شاهنامه‌ی فردوسی الهام گرفت و پیش‌نهاد داد و... . بعد هم خیلی سریع از آن دوران سیاه تاریخی می‌گذرد و به دوران پُرافتخار دفاع مقدس می‌پردازد و فرهنگ شهادت و ایثار و... اهمیت سربازی در امنیت کشور و... .
واقعیت این است که قبل از شکل‌گیری حکومت‌های مدرن، ارتش به‌شکل یک طبقه‌ی اجتماعی و یک شغل دایمی ‌وجود داشته است. سربازی به‌شکل فراگیر تنها در چهارچوب یک حکومت مدرن دولت ـ ملت (nation-state) معنا پیدا می‌کند. رضاخان به‌عنوان پایه‌گذار دولت ـ ملت در ایران، خدمت سربازی را به‌صورت یک اجبار درآورد. اما با تغییر در ساختار حکومت‌های مدرن، دوران سربازی هم به‌سر آمد و امروز که «نیروی نظامی» تغییر ماهیت داده و چندان متکی به عِده و عُده نیست، ارتش دوباره به یک شغل دایمی ‌و انتخابی در دنیا تبدیل شده است. امروز اکثر دولت‌ها این حق را از خودشان سلب کرده‌اند که شهروندان‌شان را ملزم به کار اجباری در ازای داشتن تابعیت آن کشور کنند. قانون سربازی، امروز تنها در کم‌تر از بیست کشور دنیا اجرا می‌شود و یکی از آن کشور‌ها ایران است.
6
خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم با تمام این حرف‌ها، کار عاقلانه‌ای نیست که الآن از دیدگاه یک جوان معترض سربازی‌نرفته‌ی عذب، این‌جا حکم بدهم که «سربازی کلاً باید از میان برداشته شود و الخ». نه این‌که فکر کنم اگر هم‌چین چیزی بنویسم شما بقیه‌ی این یادداشت را نمی‌خوانید، یا فرداروزی که گذر پوست به دباغ‌خانه بیافتد، پدرم را در سربازی درمی‌آورند. نه، به‌خاطر این‌که بالاخره آن‌طرف ماجرا هم، در حاکمیت، گروهی نشسته‌اند که روی این دوسال خدمت ما حساب کرده‌اند و تازه این‌همه حاشیه‌های زیبا هم به خدمت سربازی اضافه شده که حیف است یک‌دفعه همه را از دست بدهیم. مثلاً سال 89 «جشن‌واره‌ی جوان ایرانی» بخش «جوان سرباز» هم داشت. تازه تلویزیون هم کلی فیلم راجع به سربازی می‌سازد. خدا را چه دیدی، شاید یکی از این فیلم‌ها را هم دادند به ما، یک لقمه نانی از بغل‌اش برای‌مان درآمد. بالاخره سربازی اگر خودش مجانی است، حاشیه‌هایش که مجانی نیست. ... بگذریم.
نمی‌خواهم بگویم سربازی کلاً حذف شود، اما به‌نظر من این سیاست استفاده‌ی حداکثری از سربازی، سیاستی است که نمی‌تواند دوام آورد. سربازی را نمی‌شود پشت «خدمت مقدس» قایم کرد. سربازی باید مثل هر پدیده‌ی حکومتی دیگری، استدلالی داشته باشد که بشود با زبان روشن توضیح‌اش داد و برای فهمیدن‌اش احتیاج به پیش‌فرض‌های زیادی نداشته باشی.
اگر دلیل اجباری‌بودن سربازی، آموزش نظامی ‌برای زمان جنگ باشد، یک‌ماه‌ونیم دوره‌ی آموزشی سربازی منطقی و توجیه‌دار است، و باقی آن «بیگاری»؛ آن‌هم به وقیحانه‌ترین و اسراف‌آمیزترین شکل ممکن. این‌که سخت‌ترین کارها را بر گرده‌ی بی‌ربط‌ترین و نامناسب‌ترین افراد بگذاری، مثلاً آدم با درجه‌ی لیسانس علوم سیاسی را بفرستی پلیس راه، مهندس عمران را بگذاری راننده‌ی سرهنگ و...، این‌ها بسیار بیش از سود ناچیزی که عاید نظام می‌کند، نارضایتی و عقده و خشمی ‌می‌شود که هروقت «سر» باز کند، دودش به چشم حاکمیت خواهد رفت.
اگر دلیل اجباری‌بودن سربازی، نیاز کشور به نیروی جوانی است که (لابد و در پیش‌فرض استدلال) تا به‌حال برایش هزینه شده و حالا دینی دارد که باید به مملکت‌اش ادا کند، در این‌صورت نهاد متولی باید لااقل از این نیروی جوان استفاده‌ی به‌جا و درست کند. به‌عبارت دیگر، سربازی باید واقعاً «کار» و «خدمت» باشد، نه علافی و بطالت.
جوانی که تازه دبیرستان یا دانش‌گاه‌اش را تمام کرده، سرشار است از ایده و انرژی. می‌خواهد کار کند و بسازد. پس لااقل اگر حکومت می‌خواهد او را به‌کار بگیرد، باید کار مناسب را فراهم کند، نه این‌که دو سال عمر او را در هزارتو‌ها و راه‌روهای کهنه و نفس‌گیر ادارات ارتشی، یا در آش‌پزخانه پای دیگ، یا پای دیوار، یا هزار جای پرت و بی‌فایده‌ی دیگر تلف کند.
از طرف دیگر، حاکمیتی که این‌گونه به نیروی جوانان‌اش وابسته است و از آن‌ها خدمات رایگان می‌گیرد، باید به آن‌ها پاسخ‌گو هم باشد. کشوری که سربازی اجباری دارد، طبیعتاً باید ارتش کوچک‌تری داشته باشد. نیروهای مسلح از پُرهزینه‌ترین بخش‌های یک حکومت هستند و نگفته واضح است که این هزینه از جیب ملت (در مورد ایران بخوانید از ذخیره‌ی ملت) می‌شود. خب جوانی که دوسال عمرش را در سربازی گذرانده، حالا حق دارد سئوال کند که چرا این سربازی‌ها در کاهش هزینه‌های نیروهای مسلح اثر ندارد. اصلاً اول‌اش حق دارد سئوال کند که بودجه‌ی نیروهای مسلح چه‌قدر است؟ و اگر سربازی نبود چه‌قدر می‌شد؟
یک راه دیگر هم وجود دارد. اگر حاکمیت هم با این فرضیه موافق است که ارزش ریالی یک عدد سرباز وطن برای کشور مبلغی معادل پانزده یا هفده‌میلیون تومان است، می‌تواند مثل سابق مبلغ ریالی را از شخص مشمول قبول کند. منتها اگر می‌خواهند به «قشر محروم» ظلم نشود، می‌توانند به‌جای حذف آن، همین مبلغ را به شکل اقساطی هم قبول کنند، یا اصلاً ما که بخیل نیستیم، به قشر محروم جامعه، از محل همین درآمدهای طرح هدف‌مندی یارانه‌ها تخفیف بدهند!