کوچه
خسرو عباسی خودلان
khosroabasi@yahoo.com

آزاد که شدم نمی‌دانستم هفت سالی هست شهید شده‌ام. غروب بود که رسیدم. مردد بودم بروم خانه‌ي خودمان یا خانه‌ي یکی از آشناها. بالاخره یک ماشین دربست گرفتم به مقصد کوچه‌ي خورشیدخانم. شاید خلوت‌بودن کوچه باعث شد به محض پیاده‌شدن تابلوي کوچکی که سردر کوچه بود توجه‌م را جلب کند. هوا تقریباً تاریک شده بود. جلوتر رفتم تا توی نور کم‌جان چراغ تیر برق، تابلو را بخوانم. صدای جیرجیرمانندی از توی جوی آب حواس‌م را پرت کرد. سایه‌ام افتاده بود روی آن قسمت و درست نمی‌شد دید آن‌جا چه خبر است. از جلوی نور چراغ که چند تا پشه توی‌ش سرگیجه گرفته بودند، رفتم کنار و خم شدم و توی جوی آب را نگاه کردم. دو تا موش قهوه‌ای‌رنگ چرب و چیلی سرِ یک چیزی که نفهمیدم چی بود کش‌مکش داشتند. شبیه رتيل‌های صحرایی منطقه بودند که توی اردوگاه‌های عراق هم از سر و کول‌مان بالا می‌رفتند. به صرافت اسم کوچه افتادم و کمر راست کردم. موش‌ها از حرکت سایه‌ام ترسیدند و فرار کردند توی قسمت سرپوشیده‌ي جوی آب. روی تابلو نوشته شده بود «کوچه‌ي شهید مهدی غریب‌نژاد»! از هم‌آن اول که هیچ‌کس به استقبال‌م نیامد حدس زده بودم خبرهایی باید باشد. البته گفته بودند که وقتی رسیدیم یک‌راست نرویم خانه‌ي خودمان. ممکن است اشتباهاً جسد کس دیگری را تحویل خانواده داده باشند. ته کوچه دو سه تا پسر که از زمان پیاده‌شدن‌م زیرچشمی مرا می‌پاییدند، حالا بلند شده بودند و سرک می‌کشیدند و چپ‌چپ نگاه‌م می‌کردند. مطمئن‌م به‌خاطر لباس نظامی‌ام بود. یک شلوار خاکی‌رنگ تن‌م بود با پولیور سبزرنگ چسبانی که به آرنج‌ها و سرشانه‌هاش تکه‌های جیر دوخته شده بود. پیاده راه افتادم طرف خانه‌ي بابای رضا. از آخرین باری که درِ خانه را دیده بودم چند سالی می‌گذشت و درست یادم نبود در قبلاً چه رنگی داشت، ولی حالا رنگ طوسی یک‌دستی خورده بود. زنگ زدم. دختر کوچولویی در را باز کرد، خواهرش که نمی‌توانست باشد. بعید بود پدر و مادرش با آن سن و سال دوباره صاحب بچه‌ای شده باشند. هم‌اين‌جوری گفتم بابا هست؟ از توی حیاط صدای زنی آمد: کیه؟
سرک کشیدم. چند نفری توی حیاط نشسته بودند. دخترک لای در را بست.
گفتم: به بابا بگو یک دقیقه بیاد دم در.
دختر در را بست ولی چند لحظه بعد در را باز کرد و پرسید: ببخشید شما؟
ـ بگو یکی از دوستای قدیمی.
چند لحظه بعد رضا در را باز کرد. مرا که دید خشک‌ش زد. نالید: یا امام غریب! تویی یحیا؟
گفتم: بیا بیرون رضاجان! سر و صدا هم راه ننداز!
مثل خواب‌زده‌ها در را بست و هم‌آن‌جور مات‌ش برد: تو که زنده‌ای! مگه شهید نشده بودی؟!
گفتم: اسیر بودم.
بغل‌ش کردم: کی خبر شهیدشدن‌م رو آوردن؟
صداش می‌لرزید: خیلی سال پیش.
ـ پس حلوای ما را هم خوردی!
ـ حلوا چیه مؤمن؟! هفت شب حجله گذاشتیم برات. الآن کوچه‌تون به اسم توئه.
ـ خودم دیدم. جسدی چیزی هم تحویل خونواده دادن؟
جمعه شب هر هفته می‌آمدیم بهشت زهرا، سر مزارت. حالا ...
بدن‌ش هنوز می‌لرزید: باورم نمی‌شه ... حاج‌خانوم اگه بفهمه ...
جوری فشارم داد که صدای استخوان‌های‌م بلند شد.
ـ عقل کردی نرفتی خونه‌تون. هر‌کدوم‌شون ببیننت، قالب تهی می‌کنن.
لای در باز شد و زن جوان لاغر چادربه‌سری سرک کشید: آقا رضا! نیومدی. شام سرد شد!
رضا پشت‌ش به او بود و مرا فشار می‌داد. تقلا می‌کردم خودم را از بغل‌ش در بیاورم. می‌دانستم تا بناگوش سرخ شده‌ام. سرش را پایین انداخت و سلام کرد. به زور خودم را از توی دست‌های رضا در آوردم.
زن گفت: بفرمایید تو! دم در خوب نیست.
رضا برگشت و زن را که دید گفت: می‌دونی این کیه؟ آقامهدی، پسر حاج‌خانوم!
زن مات‌ش برد و زیرلب گفت: کدوم حاج‌خانوم؟
رضا گفت: بابا، حاج‌خانوم مادرِ شهید غریب‌نژاد. سه‌شنبه‌ها می‌ری جلسه‌ي قرآن خونه‌شون.
چادر از سر زن افتاد. ولی زود خودش را جمع و جور کرد و رفت تو.
رضا گفت: بریم تو! بل‌که یواش‌یواش حاج‌خانوم اینا رو یه‌جوری ملتفت کنیم که پس نیفتن.
نیمه‌های هم‌آن شب بود که بعد از یکی دوبار غش و ضعف مادرم با سلام و صلوات رفتیم خانه‌ي خودمان. آن یکی دو ماه اول آن‌قدر مشغول بودیم که کسی به صرافت کوچه و اسم من که با یک پیش‌وند شهید روی تابلوي کوچک‌ش نقش بسته بود نیفتاد. وقتی شناسنامه‌ي المثنا گرفتم و سنگ قبر را عوض کردیم و وضع و اوضاع کمی عادی شد، یک روز مادرم صغرا کبرا چید که: حالا که سرت سبک و دست و بال‌ت باز شده به فکر اسم کوچه باش. خوبیت نداره اسم یه آدم زنده روی کوچه باشه. توی جلسه متلک‌بار آدم می‌کنن. خودت که می‌دونی درِ دهن مردم رو که نمی‌شه بست.
خودم هم از این‌که این چندوقت اسم کوچه باعث شده بود بعضی از هم‌سایه‌ها سرِ شوخی را باز کنند و حتا یکی دو تا از هم‌آن بچه‌ها که سرِ کوچه می‌ایستادند به این بهانه به خیال خودشان مخ‌م را کار بگیرند، ناراحت بودم. مخصوصاً که با ماژیک روی تابلو بین کلمه‌ي شهید و اسم من یک ابرو باز کرده بودند و بالایش نوشته بودند «زنده». هروقت هم از کنارشان رد می‌شدم یکی می‌گفت «فاتحه» و بقیه هم شروع می‌کردند به صلوات‌فرستادن و فاتحه‌خواندن و مسخره‌بازی درآوردن. هرجا هم که می‌رفتم برای کاری یکی از چیزهایی که مجبور بودم چند دقیقه‌ای در موردش توضیح بدهم قضیه‌ي اسم کوچه بود. اين بود كه نامه‌ای نوشتم به ستاد آزادگان و بعد از یکی دو هفته یک روز آمدند و تابلوي اسم کوچه را کندند و رفتند و هرچه منتظر شدیم تابلوي جدید را بیاورند، خبری نشد. عوض‌ش یکی با رنگ قرمز جای تابلو نوشته بود «کوچه‌ي خورشیدخانم». مطمئن بودم کار یکی از هم‌آن بچه‌هایی بود که صبح تا شب سر کوچه علاف بودند. هرچند هیچ‌کدام به سن و سال‌شان نمی‌خورد خورشیدخانم را دیده باشند و حتماً چیزهایی شنیده بودند. به مرور داشت مثل قبل کوچه‌ي ما می‌شد کوچه‌ي خورشیدخانم.
دوباره صدای حاج‌خانم درآمد که: حیف نیست کوچه‌ای که شهید داده هنوز به اسم اون سلیطه باشه؟
گفتم: بی‌بی! من که حالا زنده‌ام. در ضمن خودت گفتی اسم کوچه را عوض کنید.
گفت: این چیزا شوخی‌بردار نیس. اول‌ش برو يه رنگی چیزی بگیر و بزن روی اسم اون زنیکه‌؛ بعدش هم برو ببین توی شهرداری چه خبره. چرا این‌جا رو هم‌اين‌جوری به امان خدا رها کردن. مردم از تو انتظار دارن، حالا حرف‌ت رو می‌شنون. ما این‌همه‌سال خون دل نخوردیم که اسم هم‌چین آدمی روی کوچه‌ای باشه که توش زنده‌گی می‌کنیم. یادت که نرفته با چه مصیبتی از این کوچه انداختیم‌ش بیرون؟
خوب یادم بود سال‌ها قبل از این‌که خورشیدخانم در حین بازجویی‌ها اعتراف بکند که با حاج‌معمار رابطه داشته، با سرهنگ که بعد از پاک‌سازی ارتش خانه‌نشین شده بود، آمده بودند و خانه‌ي بغل‌دستی ما را خریده بودند. خانه‌ي نه چندان بزرگی که سرهنگ به‌ش می‌گفت «سگ‌دونی». ولی ما می‌گفتیم «سینما خورشید». بعد از اعتراف هم از هم‌آن اول‌ش شکی توی دل همه جوانه زده بود. خورشید هم که از زندان آزاد شد گفت زیر فشار بازجوها دروغ گفته. خصوصاً که یکی از حدس‌های پلیس این بود که حاج‌معمار را یکی از هم‌آن الوات‌هایی که دور و بر خورشید می‌پلکیدند و یک‌بار به ضرب چاقوی یکی از آن‌ها زخمی افتاده بود روی بازوی‌ش کشته باشد. خود سرهنگ گفته بود با دست‌های خودش آن نامرد که چشم به ناموس‌ش داشته را کشته. ولی همه می‌دانستند این اواخر سرهنگ هم‌منقل معمار شده بود. وقتی جسد خون‌آلود حاج‌ابراهیم را توی کوچه پیدا کرده بودند، سه ضربه‌ي قمه سه حفره‌ي عمیق توی سینه‌ش درست کرده بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد حاج ابراهیم معمار که سن و سالی داشت و اسم و رسمی و بیش‌تر خانه‌های کوچه را خودش ساخته یا تعمیر کرده بود هم افتاده باشد توی دام هوس خورشید‌خانم؛ که با پَر و پاچه‌ي پُر و پیمان‌ش توی کوچه سرگرمی همیشه‌گی کسبه‌ای بود که سروگوش‌شان می‌جنبید، ولی بعد از آن‌همه جنس نسیه و بی‌حساب حتا نتوانسته بودند به او دست بزنند. هر روز بعد از این‌که آفتاب پهن می‌شد توی کوچه، خورشیدخانم با چادر نیم‌دارش می‌رفت نانوایی و هرکسی که سر راه‌ش بود مات چادرسرکردن‌ش می‌شد؛ که هم سرش بود و هم نبود. چون تقریباً می‌شد تمام اجزای بدن‌ش را در حین راه‌رفتن با عشوه و اداش دید. فقط صورت‌ش، آن صورت همیشه‌گی نبود و چشم‌های پف‌کرده و لایه‌های چروک غب‌غب‌ش هیچ شباهتی به خورشیدخانمی نداشت که یکی دو ساعت بعد، وقتی آفتاب می‌افتاد پشت چنارهای قدیمی باغ قجرها و کوچه تقریباً سایه می‌شد، چشم‌هاش را پُر از سرمه می‌کرد و با چادر چیت گل‌دار خیلی نازک‌ش کنار در می‌ایستاد و فقط گاه گاهی چه با کسی حرف می‌زد، چه تنها بود و سر به سر ره‌گذری گذاشته بود که به بهانه‌ي او دم به ساعتی توی کوچه می‌پلکید، وقتی سرهنگ از توی خانه داد می‌زد «خورشید» با بی‌میلي می‌گفت «هان...؟» بعد زن طرف صحبت‌ش یا مردی که از عشوه‌های او طاقت‌ش طاق شده بود را قال می‌گذاشت و می‌رفت و دیگر پیداش نمی‌شد تا غروب که من و اسی و رضا و دو سه تا از بچه‌ها می رفتیم و جلوی در می‌پلکیدیم که خورشیدخانم دوباره برای خریدن چیزی یا سرک‌کشیدن توی کوچه بیرون بیاید و آن‌قدر دور و برش معطل می‌ایستادیم که می‌گفت «فقط صدای تلویزیون رو کم کنید! سرهنگ خوابه.» و ما از راه‌روی خانه می‌گذشتیم و اگر سرهنگ بیدار شده بود و نشسته بود توی حیاط‌خلوت، می‌رفتیم توی حیاط و بین صدای غل‌غل قلیان‌ش می‌گفتیم که خورشیدخانم گفت ... و سرهنگ با حرکت دست اشاره می‌کرد که «بروید»؛ و اگر هم توی اتاق‌ش نشسته بود، مثل گربه‌ي کتک‌خورده یکی‌یکی سلام می‌کردیم و می‌رفتیم توی پذیرایی و تلویزیون را روشن می‌کردیم و صداش را هم کم می‌کردیم؛ و اگر هم خواب بود باید صدای تلویزیون را تقریباً می‌بستیم و بی‌سروصدا برنامه‌ها را نگاه می‌کردیم تا خورشید‌خانم می‌آمد. از هم‌آن دم در ورودی زیرلب سرهنگ سرهنگ می‌کرد و بعد سرکی می‌کشید ببیند ما داریم چه کار می‌کنیم، وقتی می‌دید که با دهان‌های باز جلوی تلویزیون مات‌مان برده، می‌رفت پیش سرهنگ و صدای جیغ‌جیغ‌ش بلند می‌شد. بعد یک‌هو یک توده‌ي بزرگ گوشت سفید درهم‌پیچان از درِ پذیرایی می‌افتاد تو و نیمه‌عریان می‌نشست کنار ما و درباره‌‌ي برنامه‌ای که پخش می‌شد از ما می‌پرسید.
سرهنگ را دستگیر کردند و چون اسی پسر ابراهیم معمار هم‌سن‌وسال ما بود، دادگاه حکم داد تا بزرگ‌شدن اسی باید صبر کنند و او باید بعد از این‌که به سن قانونی می‌رسید در مورد زنده‌ماندن یا کشته‌شدن سرهنگ تصمیم می‌گرفت. وقتی بعد از یک سال آن‌ها از محله رفتند، حاج‌خانم و چند تا زن جلسه‌ای دیگر جمع شدند و خورشیدخانم را که حالا تنها زنده‌گی می‌کرد از کوچه بیرون انداختند. رضا می‌گفت شنیده اسی هم که معاف شده بود، تزریقی شده و چند سال پیش هوا به خودش تزریق کرده و سرهنگ را هم‌آن‌جور معطل توی زندان ول کرده. عجیب این‌که یکی از زن‌های محل ادعا می‌کرد مادر اسی هم این اواخر خورشید را که مریض شده بوده آورده به خانه‌ي خودش و توی زیرزمین خانه‌اش به او جا داده بود.
*
در مورد خورشیدخانم با مادرم هیچ حرفی نمی‌شد زد. تا اسم‌ش را می‌شنید شروع می‌کرد به لعن و نفرین. عاقبت آن‌قدر پیله کرد که راه افتادم و رفتم شهرداری. دو بار رفتم و دست از پا درازتر برگشتم؛ بی هیچ نتیجه‌ای. ولی مادرم دست‌بردار نبود. آن روز سوم‌ین روزی بود که رفته بودم. به خودم قول داده بودم اگر این‌بار هم جواب نگرفتم، بدهم هم‌آن تابلو را بسازند و خودم بزنم‌ش سردر کوچه. توی سالن انتظار دفتر شهردار منتظر وقت ملاقات بودم و داشتم به این چیزها فکر می‌کردم. گاه‌گداری هم با بغل‌دستي‌ام كه پيرمرد لاغر مردني‌اي بود با ابروهاي پُرپشتِ قاجاري كه اصلاً به صورت چروكيده و كشيده‌اش نمي‌آمد، درباره‌ي جنگ‌هاي ايران در زمان قاجار حرف مي‌زديم. اعصاب‌م از پافشاری عجيب او بر بیش‌تربودن تعداد کشته‌های ـ به قول پیرمرد: «شهیدان راه وطن» ـ جنگ‌های ایران و روس از همه‌ي شهدای جنگ ایران و عراق به‌هم ریخته بود. پیرمرد معتقد بود اگرشاه‌زاده عباس‌ميرزا را تنها نمي‌گذاشتند و به او خيانت نمي‌شد حالا گرجستان و آذربايجان و ارمنستان هم مال ما بود. تازه رسيده بودیم به مفاد عهدنامه‌ي تركمان‌چاي كه از توي دفتر شهردار داد و هوار بلند شد و صداي ميوميوي خفه‌اي به گوش رسيد و لحظه‌اي بعد، شهردار كه داشت نعره می‌كشيد و منشي را صدا مي‌زد، در را باز كرد و آمد توي سالن. منشي كه غافل‌گير شده بود گوشي تلفن را كه چنددقيقه‌اي بود داشت توي‌ش پچ‌پچ مي‌كرد قطع كرد و از جاي‌ش بلند شد و با چشم‌هاي گشادشده از وحشت و ترس خيره شد به شهردار و يك‌هو جيغ كشيد و آب‌دارچی را صدا کرد. پیرمرد سراسيمه از آب‌دارخانه بيرون دوید.
ـ چي شده قربون؟
شهردار داد زد: مشدي! يه گربه اومده تو اتاق من!
منشي گفت: يه چي؟
مستخدم گفت: حاجي! صورت‌تون چي شده؟
نگاه كرديم زير چشم‌هاي گود‌افتاده‌ي شهردار روي گونه‌ي سرخ و سفيد تراشيده‌اش، رد زخمي تازه بود و خون داشت از پوست بيرون مي‌آمد و همه آن‌قدر مات ايستاديم تا خون قطره‌اي شد و چكيد روي ريش و از آن‌جا روي يقه‌ي پيراهن‌ش. منشي انگار تازه متوجه شده باشد، شروع كرد به جيغ‌زدن و آب‌دارچي سراسيمه دويد توي آب‌دارخانه. منشي آن‌قدر جيغ و ويغ كرد كه جوان نامه‌رسان ريشويي كه ديده بودم چه‌طور توي نخ منشي مي‌رود و غافل از تلفن‌هاي درگوشي منشي به گمان اين‌كه قاپ‌ش را دزديده، براي به‌دست‌آوردن دلِ منشيِ نه چندان تودل‌برويِ شهردار دست به هر كاري مي‌زد، افتان و خيزان از پله‌ها بالا آمد و پشت سرش هم چند تا از كارمندهاي مالي و دبيرخانه خودشان را رساندند بالا. مستخدم كه به نظر می‌رسید فقط خودش را مسئول اين فاجعه مي‌داند، جاروبه‌دست دويد توي اتاق شهردار و در را پشت سرش بست. شهردار نشست پشت صندلي منشي و با دست‌مالی كه منشي از توي كيف‌ش درآورد، خون جوشان از زخم صورت‌ش را پاك كرد كه گويا دردناك بود و چهره‌اش تو هم رفت. دست‌مال را كه برداشت خون دوباره جوشيد. از توي اتاق صداي گربه مي‌آمد. مستخدم بعد از چند دقيقه بيرون آمد، عينك ته‌استكاني‌ش افتاده و شكسته بود و او كه ديگر كاري از دست‌ش برنمي‌آمد، مستأصل از اين‌كه در اين لحظه‌ي بحراني نتوانسته بود كاري از پيش ببرد در آستانه‌ي در ايستاد. شهردار داد زد: در رو ببند مشتي! من اون گربه رو زنده يا مرده از تو مي‌خوام!
تازه ديديم كه پيرمرد گوني كنفي هم پيچانده بود به آن يكي دست‌ش. نامه‌رسان خودش را انداخت توي اتاق. صداي شهردار از مابين صداي چخ و پيشت جوانك و صداي گربه به زحمت شنيده مي‌شد كه به مستخدم مي‌گفت: مشدي! بايد من بدونم اين گربه كه اندازه‌ي يه توله خرسه چه‌طور تونسته وارد اتاق من بشه؟
مستخدم به من‌من‌كردن افتاده بود. گوني را از او گرفتم و هم‌راه دوسه نفر از كارمندها رفتم توي اتاق. جوانك موهاش به‌هم ريخته بود و با نوك دسته‌ي جارو داشت پشت كتاب‌خانه را سيخونك مي‌زد. هم‌اين‌كه متوجه ما شد گفت: زخمي‌ش كردم، ولي... . جلوتر رفتم. توي تاريكي و نور كم‌ پشت كمد دقت کردم. چشم‌هاي گربه برق مي‌زد. خرناسه مي‌كشيد. لرزشي تمام بدن‌ش را گرفته بود، آن‌قدر انگولك‌ش كردند كه از پشت كمد بيرون جست و پريد روي ميز و براق شد و مثل فنر جمع‌شده‌اي بدن‌ش را قوس داد. گربه‌اي بود گنده، چرب و چيلي با پشم‌هاي بلند كثيف گل‌باقالي. موهاي بلند صورت‌ش هيبت‌ش را زياد كرد بود. روي ميز پر بود از كاغذ و پرونده.، گربه كاغذها را به‌هم ريخت و از لاي دست و پاي ما پريد و جهيد و از ديوار بالا رفت و افتاد. بعد خيز برداشت طرف پنجره. محكم خورد به شيشه و دوباره از جا جست و رفت زير ميز و از آن‌جا هم بالاي ميز. جوان كتاب بزرگي را كه از روي ميز برداشته بود، پرت كرد كه خورد به نقشه‌ي قاب‌شده بالاي سرِ صندلي شهردار و نقشه افتاد و شيشه‌اش شكست. همه هجوم بردند طرف ميز.
من گفتم: زبون‌بسته گناه داره. در رو باز کنید خودش می‌ره.
نامه‌رسان گفت: اصلا شما بفرماييد بيرون. ما خودمان يك كاري مي‌كنيم.
از اين‌كه به اين راحتي كنار گذاشته شده بودم دمغ شدم و آمدم بيرون.
شهردار گفت: چي شد؟
جواب‌ش را ندادم و نشستم.
شهردار عصبانی شد و گفت: خانم! وايستادي من رو بربر نگاه مي‌كني؟ زنگ بزن جايي يكي بياد! اصلا اين بچه‌هاي حراست كجان؟
منشي زنگ زد و چند دقيقه بعد كه من داشتم در مورد گربه براي هم‌آن پيرمرد بغل‌دستي‌م توضيح مي‌دادم سر و كله‌ي يكي از نگه‌بان‌هاي قلچماق پيدا شد و رفت توي اتاق.
شهردار گفت: اگه مردم زباله‌هاشون رو رأس همون ساعتي كه اعلام مي‌شه بيرون بذارن اين گربه‌هاي لعنتي چيزي گيرشون نمي‌آد و اين‌جوري پروار نمي‌شن.
طرف صحبت‌ش معاونت شهرسازي بود كه با تكان‌دادن سر حرف‌هاي شهردار را تأييد مي‌كرد و مثل كارمندها سايه‌ي محو لب‌خند توي صورت‌ش بود، ولي جلوي خودش را گرفته بود. مستخدم آب قند آورد و گذاشت جلوي شهردار. چند لحظه بعد هم‌‌آن نگهبان بيرون آمد. پس گردن گربه را گرفته بود. جسد بي‌جان و خونين و مالين گربه‌ي آويزان مثل جسد كسي كه دارش زده باشند تاب مي‌خورد. دست‌ها و پاها و دم‌ش حس نداشت و چشم‌هاش بسته بود و توي پوزه‌ي خوني و دهن نيمه‌بازش سفیدی چندتا دندان پيدا بود.
غائله تمام شد و شهردار هم رفت توی دفترش و کیف‌ش را برداشت تا خودش را به دکتری نشان بدهد.
*
حالا که بعد از چند روز به دفتر شهردار آمده‌ام، آب‌دارچي جديدي آورده‌اند. از منشی در مورد آب‌دارچی قبلی می‌پرسم؛ معلوم می‌شود پیرمرد را فرستاده‌اند خدمات شهری به سپوری. نوبت‌م كه می‌رسد در نزده وارد اتاق شهردار می‌شوم. شهردار انگار نه انگار كه آن روز من را دیده باشد وقتي احوال‌ش را می‌پرسم زيرلب چيزي می‌گوید. موهاش را از راست به چپ جوري شانه كرده كه تاسي وسط سرش را بپوشاند. وقتي می‌گویم چند هفته‌اي هست علاف‌م و پرونده را می‌دهم دست‌ش، نگاهی سرسری به آن می‌اندازد و می‌گوید رسیدگی می‌كند؛ و پرونده را می‌اندازد گوشه‌ي میز، روی پرونده‌هایی که روی‌هم تلنبار شده‌اند. دست‌ش را با تنزيب بسته. گويا گربه پنجول جانانه‌اي هم كشيده روي دست‌ش که تنزيب را بسته دور مچ‌ش و از لاي انگشت شست و نشانه‌اش رد كرده. با اكراه با من دست می‌دهد. دست‌هاش خيلي نرم است. چشم‌هاي سبزش هم مثل تيله‌اي كه توي آب انداخته باشند برق می‌زند. دقت که می‌کنم موهاش بور است و مرطوب از عرق. گونه‌هاش را نتراشيده و جاي زخم زير چشم‌ش هنوز از زير ريش‌هاي سيخ‌سيخي‌ش پيداست. هم‌آن‌جور ايستاده‌ام و نگاه‌ش مي‌كنم كه سرش را بلند می‌كند و می‌گوید: دستور دادم پی‌گیری کنند.
می‌گویم: الآن چندم‌ین دفعه است که دستور رسیده‌گی صادر فرموده‌اید، ولی هیچ نتیجه‌ای ندیدیم.
پرونده را از گوشه‌ي میز برمی‌دارد و بازش می‌کند و چند کلمه زیرلب می‌خواند و سرش را بلند می‌کند: پرونده‌ي شما یک مدعی دیگر هم داره. پیرمردی قاجاری ادعا کرده کوچه باید به نام پدربزرگ‌ش باشه که توی جنگ‌های ایران و روسیه کشته شده. اولویت با شماست که از خودمان‌اید. فقط باید زودتر یک اسم پیش‌نهاد بدهید تا بگذاریم روی کوچه.
می‌گویم: انتخاب اسم برای کوچه که وظیفه‌ي من نیست. شما با این همه خدم و حشم یک اسم برای یک کوچه نمی‌تونید پیدا کنید؟
پرونده را می‌بندد و می‌گوید: ما کارهای مهم‌تری هم داریم. هم‌اين‌جوری الکی هم که نیست جان‌م! احتیاج به کار کارشناسی داره. ما برای تک‌تک این اسم‌ها جلسه گذاشتیم.
دوباره پرونده را باز می‌کند: در هر صورت اگر پیش‌نهادی دارید بفرمایید وگرنه به سلامت.
به ذهن‌م فشار می‌آورم؛ ولی هیچ اسمی نیست که دل‌م رضایت بدهد آن را بگویم. احساس می‌کنم مسئولیت سنگینی به من واگذار شده. عرق‌م در‌مي‌آید. انگار بخواهم برای بچه‌ي کسی اسم انتخاب کنم. دوست دارم قبل از این‌که از اتاق بیرون بروم اسم خوبی به ذهن‌م برسد؛ ولی هرچه این پا و آن پا می‌کنم نتیجه‌ای ندارد. دستگیره‌ي در را که می‌گیرم چیزی توی ذهن‌م جرقه می‌زند. دوباره برمی‌گردم و می‌روم نزدیک میز. سرش پایین است و زیرلب غرغر می‌کند. وقتی متوجه حضور من می‌شود، سرش را بلند می‌کند و زل می‌زند توي چشم‌هام.
ـ هنوز كه اين‌جاييد! گفتم که خوش آمدید!
ـ یک خواهشی داشتم.
سرخ می‌شود: دیگه چه فرمایشی دارید؟
هیچی، می‌خواستم اگر ممکن است اسم کوچه را بگذارید کوچه‌ي «شهید گم‌نام». تا ادای دینی شده باشد به آن بنده‌خدایی که به جای من دفن‌ش کرده بودن.
به در اشاره می‌کند: شما تشریف ببرید هم‌آن اسمی که شما خواسته‌اید می‌زنیم سردر کوچه.
در را پشت سرم می‌بندم و از منشي که توی گوشی تلفن پچ‌پچ می‌کند تشكر می‌كنم و راه می‌افتم. توی راه‌پله جلوتر از من هم‌آن پیرمرد قاجار دارد با پیرمرد ریشویی حرف می‌زند.
البته براي يك شهردار هيچ‌چي بدتر از اين نيست. انگار يك فرمانده، يكي از سربازهاي دشمن را توی چادر فرمان‌دهی‌ش ببيند.
پیرمرد که چند جلسه پیش دیده بودم‌ش و محضردار است می‌گوید: اون هم ايشون كه يكي از افتخارات‌ش مبارزه با حيوانات ول‌گرده! اول سگ‌ها رو از بين بردن، وقتي ديدن گربه‌ها دارن زياد مي‌شن شروع كردن به ازبين‌بردن اون‌ها. حالام نوبت به موش‌ها رسيده.
پیرمرد قاجار می‌گوید: اصلاً قدیم‌ها توی کوچه‌های تهران از این موش‌ها نبود. این‌ها مال خوزستان و اون حوالی باید باشن. من شنیدم اون اوایل جنگ که هی هر روز قطارها و اتوبوس‌ها گُر و گُر جوان‌های مردم رو می‌بردن اهواز و به علت شلوغی نظارتی نبود و خوب هم نظافت نمی‌کردن، این موش‌ها قاطی اسباب و اثاثیه‌ي اون‌ها و جنگ‌زده‌ها منتقل شدن تهران و همه‌جا رو گرفتن.

کوچه یا کلوچه؟ مسأله این است!
مجيد پورولي كلشتري

تمام سعی‌ام را کردم تا دشواری نوشتن نقد بر این داستان را یک‌جوری از سرم باز کنم. اما نشد. از نقد دو انتظار می‌رود، اول انصاف و دوم دانش. قرار است نقد بسازد. ویران‌گری در ذات نقد نیست، هرچند می‌تواند یکی از ابزار ویران‌گری باشد. داستان «کوچه» را وقتی برای بار اول خواندم، آن را یک داستان معمولی دیدم. داستان برای آن‌که معمولی نباشد باید از یکی از مؤلفه‌های داستان‌نویسی به نحوی خاص بهره برده باشد. به طور مثال نثر و یا لحنی ویژه و خاص داشته باشد، یا آن‌که در داستان اتفاقی خاص افتاده باشد، یا آن‌که در داستان نویسنده به یک شخصت‌پردازی خاص دست پیدا کرده باشد؛ چنان‌که مخاطب شیفته‌ی نوع شخصیت‌پردازی در داستان شود، و یا نویسنده با خلاقیتی ستودنی داستان را از زاویه و دریچه‌ای نو روایت کرده باشد. و یا آن‌که مضمون و سوژه و ذات داستان به خودی خود جذاب باشد. من با چشم‌های کوچک‌م هیچ‌کدام از این اتفاق‌های عزیز را در این داستان پیدا نکردم. دوست نداشتم نقدی که می‌نویسم تند یا یک‌سویه باشد‌. دوم‌ین‌بار که داستان را خواندم پی به اشتباه‌های بیش‌تری بردم. منطق داستان جای بحث داشت. سوآل‌هایی در ذهن مخاطب طرح می‌شد که پاسخی منطقی نداشت. برای کمک به داستان و کشف نادیده‌هایی که احتمال می‌رفت از نگاه ضعیف حقیر پنهان مانده باشد، برای بار سوم داستان را خواندم و اوضاع خراب‌تر شد. دوست ندارم و دوست نداشتم تا از واژه‌ی آماتور استفاده کنم، اما گویا یک نویسنده که انگار داستان و تئوری داستان را هم بلد است، خیلی آماتور و سبک‌سرانه دل را به دریا زده و در قالب داستان هرچه که دل تنگ‌ش خواسته را گفته و آخرش هم انگار هیچ نگفته. تیتروار و گذرا به مسايل مورد طرح و بحث داستان اشاره می‌کنم:
آیا بنیاد شهید از لیست اسامی آزادشده‌ها باخبر نیست؟ پس چرا به تشابه یک اسم در لیست آزادشده‌ها و لیست شهدا بی‌تفاوت بوده است؟ از این نقیصه‌ی منطقی در داستان می‌توان گذشت؛ اما راستی این شخصیت آزادشده که لحن یک نوجوان را دارد و به زبان و لحنی که دارد چندسال اسارت و بعد آزادی نمی‌آید، چه‌گونه است که در هم‌آن ساعات اول ورود به وطن این‌همه خون‌سرد است؟ تا آن‌جا که اصلاً انگار نه انگار که سال‌ها از خاک وطن دور بوده و وقتی به سر کوچه‌شان می‌رسد نه بغض می‌کند و نه به خاطرات می‌آویزد و نه دچار نوستالژی می‌شود، خیلی معمولی و خون‌سرد به موش‌های توی جوی آب نگاه می‌کند! انگار که دی‌روز هم هم‌اين ساعت این‌جا بوده و اصلاً دور از وطن نبوده.
چیزی که در داستان آزاردهنده است حاشیه‌پردازی است. گربه، شهرداری، آدم‌های شهردای، منشی، پیرمرد مدافع قجر. من نقش نماد را در داستان می‌فهمم، اما نماد باید کاربرد داشته باشد. دوتا موش توی جوی آب نماد چیست؟ اگر نماد نیست، پس هدف از خلق آن در جهان داستان چیست؟ اصلاً منطق این‌که این آقای آزاده برود دنبال تابلوی اسم کوچه چیست؟ خورشیدخانم نماد چیست؟ نماد کثیفی و ضداخلاق و ضدارزش‌بودن؟ شاید نویسنده خواسته بگوید این‌همه جوان خون ندادند که دوباره کوچه رجعت کند به دوران بی‌اخلاقی و ضدارزش‌بودن. این حرف زیبا و قشنگی‌ست، اما داستان برای به‌دوش‌کشیدن حرف نویسنده باید از ابزار خوبی بهره ببرد.
نویسنده تمام انرژی مثبت خود را در خلق حواشی زايد تلف کرده است. نگاه کنید به سطری که شخصیت اصلی می‌رود خانه‌ي دوست‌ش. چه لزومی دارد از مادر و خواهر و دختر و... بگوید؟ سه سطر مخاطب به آدم‌هایی واهی روبه‌رو می‌شود که کم‌ترین نقشی در داستان ندارند. تمام صحنه‌ی شهرداری و گربه و آن آدم‌ها و آن منشی و آن جوان نامه‌رسان اضافی است. هرچیزی که داستان را پیش نبرد اضافی است. در داستان همه‌چیز باید در خدمت داستان باشد.
قرار است نثر محاوره‌ای باشد، تا صمیمی باشد و به دل مخاطب بنشیند. اما گاه ما با واژه‌هایی کتابی و رسمی در گویش شخصیت اصلی روبه‌رو می‌شویم. نکته‌ي مهم‌تر این‌که حرف داستان چیست؟ انگار نویسنده خواسته است بگوید ارزش‌های جامعه به فراموشی سپرده شده است. کوچه نماد جامعه است. این حرف قابل ستایش است، اما راستی این حرف به به‌ترین و ساده‌ترین شکل گفته شده است؟ آیا جور دگری نمی‌شد این حرف را انتقال داد به نحوی که از هم‌اين شخصیت‌ها و هم‌اين داستان بهره برد؟
من در اين داستان اهانت درشتی را به مهاجرین جنگ‌زده‌ی جنوبی دیدم که کاش اشتباه و کج‌فهمی از من باشد نه از قلم نویسنده. داستان کوچه بیش‌تر خودش را در مضمون ذلیل کرده است و از تکنیک غافل مانده. تکنیک راهی است برای تفهیم به‌تر مضمون. این ظلمی‌ست که نویسنده به استعداد و هنر خودش روا داشته است.