گفتمان قرباني
سيدعلي كشفي
kashfi@habil-mag.com
• يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ (مائده: 105). اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خودتان بپردازيد هرگاه شما هدايت يافتيد آنكس كه گمراه شده است به شما زيانى نمىرساند. بازگشت همهي شما به سوى خداست. پس شما را از آنچه انجام مىداديد آگاه خواهد كرد.
• أَو َلَمَّا أَصَابَتْكُم مُّصِيبَةٌ قَدْ أَصَبْتُم مِّثْلَيْهَا قُلْتُمْ أَنَّى هَذَا قُلْ هُوَ مِنْ عِندِ أَنْفُسِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (آلعمران: 165). آيا چون به شما [در نبرد احد] مصيبتى رسيد [با آنكه در نبرد بدر] دو برابرش را [به دشمنان خود] رسانديد، گفتيد اين [مصيبت] از كجا [به ما رسيد]؟ بگو آن از خود شما است. آرى خدا به هر چيزى تواناست.
• مَّا أَصَابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ اللّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَى بِاللّهِ شَهِيداًً (نساء: 79). هرچه از خوبيها به تو مىرسد از جانب خداست، و آنچه از بدى به تو مىرسد از خود توست، و تو را به پيامبرى براى مردم فرستاديم و گواهبودنِ خدا بس است.
• «نفس»؛ اين هاويهي مبهم ناپيداي، كه تنها، انديشنده ميداندش، مهمترين مانع براي توحيد است. مهمترين مانع براي درك وجود. نفس، واقعيتي متناقض، در بود و نبود، كه گويي موضوع اصلي اديان و رسالت انبياست. تناقض اين واقعيت در آن است كه كمالش درگرو ناديدنش است و انكارش. چنانكه نفسي كه كمال يافته باشد ديگر خويش نميبيند و هرچه ميبنيد جز حق نيست.
• توحيد يعني يگانه و همواركردن نفس آنچنان كه همهي اجزا و مراتب و قوايش در يك جهت، يك سو و يكي شود. و از اين جهت است كه همچنان كه توحيد نفسِ دين است، اصلاح نفس و رجوع به فطرتش رسالت و سياست دين! كمال و حياتِ نفس تنها به توحيد ميسر است. و نفس موحد را صفاتي است:
• از صفات موحد آن است كه نفس خويش، پيش و بيش عتاب ميكند تا نفوس ديگران. و آنگاه، يا پس از آن كه، اصلاحِ نفس كرد، ديگري به اصلاح ميخواند. ديگر آنكه مؤمن موحد، بدبين به خويش است و خوشبين به ديگري. آنچنان كه فرمود(ع): در تقصيرها براي برادرت هفتاد عذر بياور و آنگاه كه آسوده نشدي خويش ملامت كن1! و ديگر اينكه موحد خويش را مكلف مييابد و مسئول. چنانكه فرمود(ع): همآنا به پاسخ گرفته خواهيد شد، حتا در قبال بلاد و بهايم!2 پس توحيد مستلزم اقبال به مسئوليت است و فهم تكليف و درك ذمه. و در مقابل شرك؛ گريز از مسئوليت، خود ديدن و نفي ديگري. آنچنان كه كبر و آز و حسد را ريشهي كفر شمرد3.
• گفتيم كه از شرايط توحيد يكي است درك مسئوليت. و اين هم در مقابل خداست از جانب خود و هم در مقابل خداست از جانب ديگري. و چرا ديگري؟ چرا مؤمن در برابر ديگران مسئوليت دارد؟ گمان ما اين است كه بهواسطهي عمل!
• «جامعه چيست؟» پرسشي است مكرر با هزار پاسخ. مشكل اصلي درك مفهوم آن هم به خاطر گريزپايي واقعيتش است. واقعيت جامعه را چهسان ميتوان فهميد؟ از راههاي فهم جامعه توجه به عمل است و نفس. خلاصه ميگوييم و ميگذريم؛ آنگاه كه به نفس رجوع ميكنيم و عمل خويش مينگريم، عمدهي اعمال را برگرفته از محيط پيراموني ميبينيم. اين «عمقِ»4 واقعيت جامعه را نشان ميدهد. و نيز چون به عمل بنگريم و آثارش بينيم، اثر عمل را فراتر از نفس بهسوي حياتِ جهاني از آدميان خواهيم يافت. توجه به اثر كنش، بُعد ديگري از واقعيت جامعه را نشان ميدهد؛ چنانكه توان گفت جامعه نيست جز آثار كنشها. مثال جالب توجهي را «كرايب» متذكر ميشود: دو جوان عاشق هم ميشوند، وصل هم طلب ميكنند، ازدواج ميكنند. نتيجه و اثر اين ازدواج تشكيل خانواده است؛ كوچكترين جزء جامعه؛ تولد يك ساختار5. كنشگر دست به كنشي ميزند، كنش او به ديگري منتقل ميشود. تبديل به سنت ميشود؛ يا با كنشهاي مشابه ديگران انباشت ميگردد و ساختاري ميسازد. از اين جهت است كه هر كنشگر در صفت جامعهش سهيم است. و به عبارتي ديگر هر كنشي «جامعهساز» است.
• نتيجهي عمل و كنش مؤمن، جامعهي سالم است. و مؤمن بصير آن است كه از نتايج عملش آگاه باشد. و از هماين آگاهي و توجه است كه مؤمن از جانب عملش احساس مسئوليت ميكند. اين مسئوليت نخست بهواسطهي نتيجهي عمل مؤمن است بر خويش، دوم به واسطهي تأثيرش بر ديگريِ مخاطب كنش، سوم از نتيجهي حاصل از كنش، مثل تشكيل خانواده در مثال بالا (نتيجهي نزديك) و چهارم به دليل ساختار و سنتي است كه انباشت و تكرار كنش او در پي دارد (نتيجهي دور). با اين توجه فرمودهي حضرت امام المتقين(ع) فهمپذير شود كه: «... حتي عن البلاد و البهائم» و يا «كلكم راع و كلكم مسئولون عن رعيته»6. فهم از جامعه بهمثابهي نتيجهي كنشها، هم تفكيك جامعه از فرد و كنشش را نشان ميدهد و هم پيوستهگي فرد و جامعه را آشكار ميكند. هم شايد مقدمهاي پردازد براي درك آيهي شريف «ان الله لايغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم» (رعد: 11). چون مؤمن به نتيجهي عمل خود در ايجاد يك رويه، يك هنجار، تثبيت يا تغيير يك ساختار واقف است، به راحتي از خويش احالهي تقصير نميكند و ديگري را متهم. مؤمن خويش را مسئول ميبيند.
• جانب ديگري از معناي مسئوليت، «روشن»بودن وجه سوآل است؛ تا چيزي براي كسي روشن نباشد از او وظيفهاي خواسته نميشود. به عبارتي «حق» است كه مسئوليت ميآورد و حق واضح، بيّن، فرقان و نور. از هماينجاست كه مؤمن پاي در جايي ميگذارد كه براي او چون آفتاب نيمروز روشن است. و باطل نيز براي مؤمن معلوم است؛ چون سياه در كنار سپيد، چون شب از پس روز. پس تا آشكاريِ حق نباشد و فرقش از باطل، مؤمن دست به عمل نميزند؛ چه قولي باشد، چه فعلي. و آنگاه كه بر او آشكار شد، براي امرِ بدان حق و نهيِ از آن باطل، تا پاي جهاد پيش ميرود؛ تا دم مرگ.
• اما نفسِ كمالنايافته، براي آنكه حق خود بنمايد، باطل ميزايد. و آنگاه كه نفوس كمالنايافته بخواهند حقنمايي كنند، تولد باطل از خلال يك فرآيند ايدئولوژيك صورت ميگيرد كه مشعر به تكوين يك گفتمان است. پس باطل «برساخته» ميشود. و اين باطل بر بنايي هر چه دور از دسترستر، رازآميزتر، كليتر، ناپيداتر و شاملتر برساز گردد، «حق»ش هم مبهمتر شود. و بدانيم براي فهم و درك مسئوليت بايد، «حق» روشن و آشكار باشد. هرچه حق را، آن طرف داستان را كه ما حقش ميناميم، مبهمتر و ناپيداتر باشد، از چنين «حق»ي نتوان پرسيد. نتوان بدان مسئوليت داد و گرفت. نتوان مقصر خواست. «حق» اينجا هميشه مدعي است. اين است گفتمان؛ بر سايه ميرود و ميزيد، فرزند سايه است و گرگوميشگاه. نه به روز تعلق دارد نه به شب.
• و از ديگر قواعد اين گفتمان آن است كه با «كليت» ميستيزد. چون باطل شموليت يافت و كليت، براي آنكه حق تعيين شود، بايست با اين كليت ستيخت. اينجاست كه روندي از داستانپردازيها ميآغازد؛ سپاهي از باطل. لشكري از سياهيها و ستمها. و «حق» تنها؛ مردي در مقابل! و چه قهرماني در اين داستان «باوركردني»تر است؟ آنكه در مقابل اين لشكرِ «كلي» و «شامل»، فاتح است؟ يا آنكه مغلوب؟ در «بازي» ستيز با كليت، قاعده اين است: آنگاه «قهرمان»ي كه شكست خوري، كشته شوي تا «قرباني» انگاشته شوي. اينچنين، «درام» داستان قويتر و داستان «واقعي»تر خواهد بود! گفتمانِ سايهها قهرمان را قرباني ميخواهد و قرباني را قهرمان ميبيند؛ اين اقتضاي ستيز با كليت است. آنكه ميخواهد از خود نفي تقصير كند و منع مسئوليت، سوي گفتمان سايهها ميرود، همنشين آن ميشود، شبحي ميشود ساكن گفتمان. بر قواعد آن ميرود و ميزيد؛ كي توان «سايه» را به چنگ گرفت؟!
• «صفت»ي بر «قوم» حوالت ميكند آنگاه كه «نفوس» بدان «صفت» مقبل باشند. همهگيربودن يك خصلت نشان از تنفس نفوس ذيل يك حوالت و ذيل يك «صفت» است. يك خصلت كه در قومي ماند، در انفس جاري ميشود و در همهي ظهورات اعمال نفوس (چون شهرياري و حكومتداري و خويشآوندي و رسوم و آداب و رفتار و فرهنگ و امارت) جلوه ميكند. مگر نفوس قصد تغيير كنند كه اين صعب و سخت نمايد آنچنان كه فرمود حرب با نفس جهاد اكبر است.
• براي نزديكشدن به درك آن صفتي كه بر ما حوالت كرده، بايد تأملي بر ظهورات قوميمان كنيم. ظهورات قومي ما به كدام نزديكتر است؟ به خصال موحدين؟ يا آن شبحها كه در سرزمين گفتمان سايهها ميزيند؟ سعي ميكنم با نشانهايي، اشاره كنم به اين شبحوارهگيمان:
• نفس ايراني همآره ميلي به تخريب و سوختن در خويش حمل ميكرده است. گهگاه تاريخ ايراني دورههايي از ظهور اين ميل به خود ديده، اما در اين ميان انقلاب 57 از همه مهمتر بوده است. انقلاب بزرگترين عرصهي بروز آن ميل، ستيز با كليتي نظاميافته، نظمي مستقر، رژيمي ظالم و احقاق يك حق بود؛ نفس ايراني رستموار ديو اين نظم را شاخ شكست و نَفَسي تازه كرد. جرأتي پس از قرنها. حس خوب فيروزي و شجاعت. امام ضدساختاري اين نفوس را در انقلاب بر ضد كليت پهلوي تجميع كرد. پس از انقلاب هم در جنگ اين ضدساختاري عليه كليت نظام جهاني غرب به سركردهگي آمريكاي جنايتكار كه دستش از آستين صدام بيرون زده بود، تجميع و يكي شد! باز هم مقابله و مقاتله با كليتي، اينبار البته خارج از مرزهاي ميهن و چه بهتر كه كليت جهاني، بزرگتر و شاملتر. اينبار نفس ايراني جهاني به ستيز ميخواند. پس از جنگ، اما نوبت استقرار بود، نوبت نشستن در خانهها نوبت دستبهدست هم دادن، نوبت كار، نوبت تلاش. زمانِ آينده، زمان زندهگي، بيهيچ حسي از مرگ. بيهيچ انگيزهاي براي عصيان و تخريب. زماني براي ساختن. اما نفس ايراني ميلش به ساختن نبود كه ميگمانيد چيزي، جايي، كسي نميخواهد آرمان او تحقق يابد. نفسش همچنان دل در گرو آرمان و جهان همچنان ضدآرمان. اينبار اما با چهكسي بايد ميجنگيد؟ شاه خائني بود يا بعثي كافري؟ دريغ از دشمني! «گفتمان قرباني» بيداستان مانده بود. و شايد هماينجا بود آغاز همهي بحران هويتها و پوچيها و فروپاشيهاي اجتماعي! نسلي برآمده بود كه ديگر نميفهميد آن كليتپردازيها را. نسل ققنوس ديگر ميل سوختن نداشت، پس ماند از زاييدن...
• «آژانس شيشهاي» يكي از محبوبترين فيلمهاي سياسي دو دههي اخير است. بسياري از جوانان همسن و سال من اين فيلم را بارها و بارها ديدهاند و ديالوگهايش را از بَرند. روايت اين فيلم را با هم مروري ميكنيم. رزمندهي سابق جنگ، كه در فيلم نميبينيم شغلي غير از مسافركشي داشته باشد، دوست جانبازش را تصادفاً در خيابان ميبيند. او به دنبال مداواست. با هم به سراغ يك دوست مشترك از جبهه كه پزشك هم هست ميروند. دوست پزشك، بيمار داستان را به اتفاق همكار متخصصش معاينه ميكند و نهايتاً نظر متخصص اينگونه اعلام ميشود كه جانباز بايد سريعتر براي مداوا به خارج از كشور برود. رزمندهي سابق تمام تلاشش را ميكند تا از راههاي قانوني بتواند دوستش را براي مداوا به خارج از كشور بفرستد. در ادامه اما به خاطر ناكامي در تهيهي هزينهي سفر در زمان مقرر، مجبور ميشود با مدير يك آژانش مسافرتي درگير شود. اين درگيري لفظي به عصبانيت بيش از حد رزمنده منجر ميشود و شكستن شيشهي در و درگيري با نگهبان و نهايتاً گروگانگيري كارمندان و مسافران آژانس. ادامهي ماجرا مقابلهي اين دو رزمنده با هم است و ديگران حاضر در آژانس و نيز خارجيهاي انتظامي و خانواده و غيره. بالاخره از يك مجراي بالاتر از قانون، سفر براي هر دو رزمنده مهيا ميشود، اما در ميانهي راه رزمندهي جانبازي كه تمام ماجرا به خاطر او بوده، شهيد ميشود. بسياري آژانس را با «بعدازظهر سگي» قياس ميكنند. گروگانگيري براي نجات و مداواي يك دوست تم اصلي هر دو فيلم است و قهرماني كه نميخواهد از اصول اخلاقي خودش عدول كند. اما كليت راهي براي او باقي نميگذارد. با اين حال هر دو فيلم تفاوتهاي عمدهاي دارند كه تفاوت ذايقهي فرهنگي مخاطبانش را نشان ميدهد: در بعدازظهر سگي نشانههاي فيلم چنان چيده شده كه همهي عناصر داستان را در جنوني مضحك و حماقتي فراگير ميفهميم. قهرمان، دوست بيمارش را و دوست ديگر او كه آشكارا دچار جنون است. حتا نيروهاي امنيتي كه حماقت و استيصالشان را ميبينيم، و حتا تماشاگراني كه براي دنبالكردن اين ماجراي سرگرمكننده پيرامون بانك را احاطه كردهاند. لحن فيلم هم متناسب با هماين نشانهها شكل ميگيرد. طنزي تلخ و سياه كه تلاش نميكند حس همدردي و افسوس در ما برانگيزد. حتا فيلم هيچ موسيقي و نوايي را هم به خدمت نميگيرد! اما آژانس سراسر يك تراژدي است. موسيقي محزون انتظامي، همراه با اين تراژدي، لحظهاي مخاطب را رها نميكند. حزن چشمهاي پرحس پرستويي و بازي عاطفهبرانگيز رضايي در نقش عباس و تمامي پارادوكسهايي كه فيلم را احاطه كرده، بيننده را در كلافي از غم و اندوه و حيرت و سردرگمي فرو ميبرد. و نهايتاً اين عباس قرباني شده است كه تلاش فردي كاظم را در مواجهه با اين كليت نامراد شكستخورده مينمايد. حاتميكيا البته اين فرمول را باز هم تكرار كرد. گرچه با غلظتهاي ايدئولوژيك كمتر. ارتفاع پست و موج مرده هر دو از هماين قيام فردي بر ضد كليتي شكستناپذير و البته ضدآرمان حكايت ميكرد. اگر بخواهيم تمامي فيلمها و سريالهاي اين دودهه را مرور كنيم اين مقاله كمتابي خواهد داشت. اما به گمان دشوار نخواهد بود پيداكردن نشانههاي بسيار ديگري در تاريخ سينمايي ما. منجمله «قيصر». پس از اين همه سال قيصري از سينماي ما رخت نبسته. قيصر 42 از لحاظ روايت تفاوتي با آژانس 76 ندارد. و اين نشان ميدهد، فرديت ضدساختار ما هنوز بزرگ نشده!
• فرهنگ سياسي ما هم سرشار از اين ميل به تخريب است. نفس مظلوم، آرمانخواه، اما كمقدرت ما اينبار البته در شخصيت رهبران سياسي خود را نشان ميدهد. شرايط جنگ و انقلاب اجازه نميداد تا ما اين صفت را در امامخميني بازبنماييم. انقلاب ما را تبديل به يك كليت كرده بود بر عليه رژيم سرتاپا مسلح پهلوي و جنگ ما را در برابر دنيا. با اين حال پس از جنگ و وفات امام، گرچه آمريكا و غرب همچنان قرار و هست كه نقش آن كليت ضدآرمان را باز كنند، اما به دلايل گوناگون نياز به قهرمانان ديگري بود. تا مدتها سنگيني اين نقش بر دوش رهبر بود. آيتالله خامنهاي گرچه خود رهبر نظام و قاعدتاً مشرف و آگاه بر جريانات و اتفاقات است، اما براي عامهي جوانِ آرمانخواهي كه نتوانسته بودند در جنگ حضور داشته باشند و صفت كليتستيز خود را آنجا رها كنند، حكم قهرمانِ مظلوم، تنها، غريب و آرمانطلبي را داشت كه پيرامونش كليتي فراگير از بَدان تشكيل ميداد. ناخدايي كه ملوانان از فرمانش سرپيچي ميكردند و او در اين درياي سهمگين چهگونه ميتوانست بيآنان مسافران به ساحل رساند. حزباللهي عامه البته براي ناخداي تنها ياراني هم گاه به گاه جستوجو ميكرد؛ كساني چون فرماندهي سابق سپاه و البته رييسجمهور امروز.
• آنسوي جبههي سياسي نيز سعي داشت قهرمان مظلوم خود را بسازد؛ تا مدتها خاتميِ مظلوم نقش آن سياوشِ قهرمانِ ضدساختاري داشت كه حاكميت بهمثابهي يك كليت با او درافتاده بود. بساط گستردهي بحث دربارهي حاكميت دوگانه و قدرت محدود رييسجمهور و آناني كه دشمن مردمسالارياند و قس علي هذا. پس خاتمي هم، شايد بيآنكه بخواهد، نقش قهرمان مظلومي را بازي ميكرد كه همهگان از سرنوشت سياوشگونهي او مطمئن بودند. اما واقعيت هيچگاه چون شاهنامه نبوده.
• بازي كليتسازي البته همچنان ادامه دارد. اينبار نوبت به قهرماني رسيد كه از قضا خوب ميشناخت اين نفس واخوردهي ايراني را. احمدينژاد قبل از كانديداتوري، خود را چنان مظلومِ كليت نشان داد كه توانست با كمترين هزينه و در شگفتترين شكل آراي اكثريت را از آن خود كند. با اين حال او قافيه را باز هم پس از كسب قدرت نباخت. با آنكه تمامي قواي نظام و حتا بازارهاي جهاني و زمين و آسمان هم، با او سر مدارا و سازگاري نشان دادند، چنان به كليتسازي پرداخت كه حتا آتش آن پرِ وزراي كابينهاش را هم فرا گرفت؛ سياوش هرچه تنهاتر سوختنش زيباتر!
• «گفتمان قرباني» قهرمان ميسازد؛ نفي تقصير ميكند و از پرسش و خواستن ممانعت!
پينوشتها:
1. مضمون حديثي از امام رضا(ع).
2. مضمون حديثي از امامعلي(ع).
3. مضمون حديثي از امام صادق(ع).
4. كرايب، يان،(1381)؛ نظريهي اجتماعي مدرن، از پارسونز تا هابرماس، ترجمهي عباس مخبر، نشر آگه،صص31-33
5. همان.
6. حديثي از امامعلي(ع).
|