حياط‌خلوت

• بسم‌الله.
• عرفت الله بفسخ العزائم و نقض الهمم. اگر بگويم ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كار شدند كه اين شماره اين‌قدر با تأخير به زيور[!] طبع آراسته گردد، باور كنيد مبالغه نكرده‌ام! ماجراي شكسته‌شدن طلسم انتشار اين شماره، يكي داستان است پُر آب چشم! كه نگفتن‌ش بسي به‌تر است از گفتن. اين البته دليل نمي‌شود كه شرمنده‌ي صبر و كرم مخاطان عزيز نشويم و بابت اين تأخير از آن‌ها عذر تقصير نخواهيم. ‌
• و هابيل دوساله شد. تبريك!
• واپسين روزهاي آبان‌ماه و آغازين روزهاي آذر، چنان‌چه مي‌دانيد زمان برگزاري جشن‌واره‌ي مطبوعات بود. جشن‌واره‌اي كه هابيل براي اولين‌بار در آن شركت داشت. نمي‌دانم فرصت كرديد به نمايش‌گاه بياييد و به غرفه‌ي نشريه سر بزنيد يا نه. ولي بسياري از دوستان و هم‌راهان و منتقدان هابيل چنين كردند. آمدند، گفتند، شنيدند، پرسيدند، شماره‌هايي كه نداشتند را تهيه كردند، و... رفتند. خيلي‌ها را هم دكور و آرايش متفاوت غرفه به آن‌جا كشاند و بعضاً نام‌شان را به فهرست مشتركين هابيل اضافه كرد. از جمله چندنفر از گرافيست‌هاي مشهور و سرشناس كه باورشان نمي‌شد آن غرفه و با آن گرافيك و صفحه‌آرايي متعلق باشد به نشريه‌اي با موضوع جنگ و انقلاب! (متأسفانه جالب است! نه؟) خلاصه عكس‌العمل‌هاي مخاطبان خيلي جالب و متنوع بود. به‌هرحال اين اولين فرصت مواجهه‌ي حضوري و مستقيم هابيل با مخاطبان‌ش بود. از آن‌ها كه مي‌گفتند «آقا كارتون خيلي درسته! ما مرتب نشريه رو مي‌خونيم و حتا در مورد مطالب‌ش با رفقا جلسه مي‌ذاريم» بودند تا كساني كه سفت و سخت منتقد نشريه بودند و مي‌ايستادند به جروبحث و نقد. اما چيزي كه از همه جالب‌تر بود عكس‌العمل عده‌ي قابل‌توجهي از مراجعين بود كه با ديدن غرفه و كمي حرف‌زدن با بچه‌هاي نشريه به تعبير خودشان ديدگاه و نظرشان نسبت به هابيل 180درجه عوض مي‌شد! از سوءتفاهم‌ها و برداشت‌هاي غلطي كه پيش‌تر در مورد نشريه و نويسنده‌ها و مسئولين‌ش داشتند مي‌گفتند و اين‌كه تا آن‌موقع باورشان نمي‌شد كه آن‌ها، ما باشيم! و كم نبودند كساني كه مي‌‌گفتند «آقا! ما اگه خودتونو نمي‌ديديم باورمون نمي‌شد كه شمام بچه‌مسلمون و انقلابي باشين! ما فكر مي‌كرديم يه مشت قدرت‌طلب و ضدانقلابين كه ديگرون دارن كوك‌تون مي‌كنن!» چندتايي هم از آن منتقدان درجه‌ي يك مقاله‌ي دخيل آمدند و نشستيم به گپ‌زدن و صحبت؛ و ماحصل آن شد كه انگور با عنب مترادف است!
• امان از اين فاصله‌ها و دوربودن‌ها كه نمي‌گذارد ما با هم حرف بزنيم. كه باعث‌ مي‌شود به‌جاي حرف‌زدن، در مورد هم خيال‌پردازي كنيم.
• سرمقاله‌ي شماره‌ي پيش عكس‌العمل‌هاي فراواني را برانگيخت و خود منشأ گفت‌وشنودها و مباحثات بسياري شد‌. (گوشه‌اي از اين مباحثات هم در فضاي وبلاگ نشريه پمجال طرح يافت كه مي‌توانيد آن‌ها را در در اندروني اين شماره بخوانيد.) «دخيل بر پنجره‌ي عوام» ضربت زده بود. و طبيعتاً هر تكي را پاتكي است! منتها برخي پاتك‌ها ... بگذريم.
• شنيده شد كه يكي از مسئولان و مقامات عاليه‌ي دفاع‌مقدس دولتي، كه پيش‌تر هم هابيل را مورد تفقد خود قرار داده بودند، با ديدن سرمقاله‌ي شماره‌ي پيش، هل من ناصر طلبيده‌اند كه: «يكي نيس جواب اينا رو بده؟!»
• «آدم‌ها به رنگ آن‌هایی می‌شوند که به ایشان اقتدا می‌کنند. آدم‌ها با آن‌هایی محشور می‌شوند که دل به ایشان سپرده‌اند. شماره‌ي قبل هابیل، عزای بر سیدالشهدا را استمرار صوفی‌گری دانسته بودید. این شماره تمسک به شهدا را جهالت فرض کرده‌اید. نجاست جامعه‌شناسی را چه به طهارت خون کربلاییان؟ پانوشت‌های مقاله‌ي این شماره‌تان را ببینید؛ رنگ کفر هیوم سراپای‌تان را برداشته؛ بوی زندقه‌ي سروش می‌دهید. خداوند با دورکیم محشورتان کناد!» • برخي هابيل را «سبزه‌ي مزبله» خواندند و برخي «كفريات» و برخي ... . جاي غصه دارد اين‌كه ما جماعت پُرمدعاي مذهبي و انقلابي هنوز بلد نيستيم با هم حرف بزنيم. هنوز بلد نيستيم حتا حرف طرف مقابل خودمان، برادر ديني خودمان، هم‌مسلك و هم‌مرام خودمان، (چه رسد به دشمن‌مان و مخالف‌مان) را بشنويم، و آرام، اگر اشتباهي در رفتار و فكر و كلام‌ش است، ارشادش كنيم. بماند كه برخي دوستان رفتاري به مصداق «اشداء بينهم، رحماء علي الكفار» دارند! گر تو قرآن بدين نمط خواني/ ببري رونق مسلماني!
• «مفضل بن عمر در مسجد پیام‌بر نشسته بود، شنید که ابن‌ابی‌العوجا با یکی از اصحاب‌ش مشغول است به گفتن کلمات کفرآمیز! مفضل خودداری نتوانست کرد! فریاد زد بر او که: یا عدوالله! الحدت فی دین الله و انکرت الباری جلّ قدسه. (ای دشمن خدا! در دین خدا الحاد ورزیدی و منکر و کافر باری‌تعالا شدی!) و از این نحو کلمات با وی گفت. ابن‌ابی‌العوجا پاسخ داد: ای مرد! اگر تو از اهل کلامی، بیا با هم تکلم کنیم. هرگاه تو اثبات حجت کردی، ما متابعت تو می‌نماییم و اگر از علم کلام بهره‌ای نداری، ما با تو حرفی نداریم! و اما اگر از اصحاب جعفر بن محمدی، آن حضرت با ما به این نحو مخاطبه نمی‌کند و به مثل تو با ما مجادله نمی‌نماید. جعفر بن محمد از این کلمات بیش‌تر از آن‌چه تو شنیده‌ای، شنیده است! و هیچ فحش به ما نداده است و در جواب ما به‌هیچ‌وجه تعدی ننموده! او مردی‌ست حلیم، باوقار، عاقل، محکم و ثابت که از جای خود به‌در نرود و از طریق رفق و مدارا پا بیرون نگذارد و غضب، او را سبک ننماید. جعفر بن محمد کلام ما را می‌شنود و به تمام حجت‌ها و دلیل‌های ما گوش می‌دهد؛ تا آن‌که هرچه می‌دانیم بگوییم و هرچه حجت داریم بیاوریم. به حدی که گمان می‌کنیم بر او غلبه کرده‌ایم و حجت او را قطع نموده‌ایم! آن‌گاه او شروع می‌کند به کلام و دلایل ما را باطل می‌کن،د با کلامی کم و خطابی کوتاه. ملزم کند ما را به حجت خود و عذر ما را قطع کند و ما را از رد جواب خود عاجز نماید. ... فإن کنت من اصحابه فخاطبنا بمثل خطابه! پس اگر تو از اصحاب آن جنابی، با ما همانند او مخاطبه کن! (ر.ك. بحارالانوار، ج3: 57 و منتهی‌الآمال، ج2، باب هشتم. نقل از وبلاگ «خون و دلقك») به جاي هر پاسخ به سيل تهمت‌ها و توهين‌هايي كه به جهت مقاله‌ي «دخيل بر ضريح عوام» متوجه‌مان شد، ديدم به‌تر است اين داستان را نقل كنم. هم‌اين.
• دو سال پيش كه هابيل از تفكيك دفاع مقدس دولتي و مردمي سخن راند و درباره‌ي پاره‌اي رفتارهاي قيم‌مآبانه و تبليغاتي متوليان دولتي دفاع‌مقدس اعلام خطر كرد، برخي به تسخر و طعنه گفتند اين حرف‌ها حرف‌هاي ژورناليستي است و چنين تقسيم‌بندي‌اي اساساً خيالي و بي‌اصالت است! حالا كه خانواده‌ي شهدا تيغ بولدوزهاي دفاع‌مقدس دولتي را روي تن مزار جگرگوشه‌هاشان حس مي‌كنند، داد و هوار و اعتراض هم‌آن برخي‌ها هم درآمده! لابد ديده‌اند چه‌گونه مي‌شود يك موجود فرضي و خيالي با بولدوزر بيفتد به جان گلزار شهدا؟ هنوز هم براي جدي‌گرفتن خطر دير نشده است!
• پرونده‌كي(!) كه اين شماره با موضوع پديده‌اي به نام رضا اميرخاني مي‌بينيد، ‌راست‌ش قرار بود بسي فربه‌تر و متنوع‌تر باشد. اين‌كه چرا نشد بماند. برخي يادداشت‌ها و مطالب را هم به ناچار از اين پرونده‌نما(!) حذف كرديم. بااين‌همه گپ و گفت زهير با اميرخاني به گمان‌م خيلي خواندني‌ست. و البته خيلي هم «هابيلي»ست! چراي‌ش را بخوانيد تا دريابيد!
• اين دوم‌ين شماره‌اي است كه مي‌توانيد روي دكه بيابيدش. تجربه‌ي توزيع دكه‌اي شماره‌ي قبل در مجموع تجربه‌ي خوبي بود. هرچند هنوز تا رسيدن به وضع مطلوب زمان لازم است. البته بعضي دوستان هم منتقد اين عمومي‌شدن توزيع هابيل بودند و ـ مشفقانه ـ از بابت آن‌كه حرف‌هايي از جنس هابيل به گوش مخاطب عام و يا نامحرمان برسد، بيم داشتند.
• مشكلات مالي نشريه هم كماكان بزرگ‌ترين و مهم‌ترين مانع سر راه استمرار و نظم در انتشار هابيل است. و بزرگ‌ترين و مهم‌ترين راه‌حل هم اشتراك است. اين‌هم از شرط بلاغ!
• رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار، خاک‌سار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده‌دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیمِ حریمِ حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه‌ي هستی رقم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
(حافظ شيرازي)
• شادي روح امام و شهدا صلوات!