مقالات
فرهنگ در برابر فرهنگ
تأملي ديگربار درباره‌ي «مهندسي فرهنگي»
سیدعلی کشفی


مفهوم مهندسي فرهنگي چند سالي است كه در عرف سازماني و ادبيات ژورناليستي ما مطرح و رايج شده است. با اين حال هنوز ماهيت و معناي دقيق اين مفهوم مشخص نيست و البته به خاطر همين ابهام است كه به تدريج از كانون مباحث فرهنگي در حال خروج است.
بخشي از ابهام در تعيين ماهيت معناي مهندسي فرهنگي ناشي از اتخاذ رويكردهاي اشتباه براي تعريف آن است. اتخاذ يک رويکرد اشتباه براي درک يک مفهوم و توسعه‌ي آن، نه تنها موجب سردرگمي نظري است بل‌که در مقام عمل نيز موجب ايجاد ابهام بيش‌تر و گام‌برداشتن در مسيرهاي انحرافي خواهد بود. اين حيرت عملي وقتي شدت مي‌يابد که از ابتدا وظيفه‌ي تعيين مسير با فعالان حوزه‌ي نظر باشد؛ يعني اگر قرار بوده باشد عده‌اي از نظرورزان درباره‌ي نقشه‌ي عملي يک فعاليت به نظرورزي مشغول شوند و دور ميزهاي اتاق‌هاي فکر يا روي صندلي‌هاي همايش‌ها و يا مقر فرمان‌دهي قرارگاه‌ها گام به گامِ حرکت مجريان و مردان عمل را پيش‌بيني و تنظيم کنند. مشخص است که در اين صورت هر اشتباه ظريفي در تفکر و هر سهو سخني در بيان چه عواقب سختي در عمل خواهد داشت. از اين منظر نه تنها در انتخاب زاويه‌هاي ديد و رويکردهاي نظر بايد دقت به خرج داد بل‌که نسبت به گزينش واژه‌ها و چينش عبارات بايد به جد حساس بود. *
با نگاهي اجمالي به ادبيات توليدشده پيرامون مهندسي فرهنگي، دست‌کم سه رويکرد را مي‌توان از هم تشخيص داد. از اين ميان دو رويکرد اول بسيار رايج‌تر از سومي اند و چه بسا هر دو در اشتباه. اين سه رويکرد اصلي را اين چنين مي‌توان تفکیک کرد: رويکرد لغت‌شناسانه به مهندسي فرهنگي، رويکرد استعاري به مهندسي فرهنگي و رويکرد کارکردي يا غايت‌شناسانه به مهندسي فرهنگي.
قبل از بررسي رويکردهاي مختلف به مهندسي فرهنگي بايد به توضيح نکته‌اي ديگر بپردازيم. ما در اين‌جا به دنبال آن نيستيم که مفهوم مهندسي فرهنگي را تفسير کنيم. درواقع غرض اصلي اين کوشش نظري اين است که تا حد ممکن، رويکردهاي مختلف و مواضع گوناگوني که در قبال مساله‌ي رابطه‌ي دولت و فرهنگ مطرح مي‌شود را احصا کنيم. اما در اين ميان مفهوم مهندسي فرهنگي و ادبيات توليدشده پيرامون آن را محمل مناسبي مي‌دانيم تا به اين رويکردها بپردازيم.
1. رويکرد لغت‌شناسانه به مهندسي فرهنگي
يکي از رايج‌ترين رويکردها در برخورد با مهندسي فرهنگي رويکرد لغت‌شناسانه است. در اين رويکرد با يک نگاه شبه‌ادبياتي، ترکيب و عبارت را به اجزاي آن تجزيه مي‌کنند و هر جزء را هم در حد ممکن به ريشه‌هاي آن احاله مي‌دهند. محصول کار تعريفي است که در عمل به کار هيچ‌کسي نمي‌آيد جز آن‌که در دايره المعارف‌ها و فرهنگ لغات ثبت شود. از اين منظر است که براي تعريف «مهندسي فرهنگي» ابتدا به سراغ تعريف «مهندسي» و بعد تعريف «فرهنگ» مي‌روند. خود مهندسي هم که چون از ريشه‌ي هندسه است، با مفاهيمي نظير اندازه‌گيري و دقت هم‌راه است. از سوي ديگر فرهنگ هم به تعريف، شامل ابعاد مختلف و جهات گوناگون است1. لذاست که تعريف مهندسي فرهنگي در اين نگاه امري غريب و ناممکن مي‌نمايد؛ چطور مي‌توان مفهومي نظير فرهنگ را که خود منشأ ابهامات و اختلافات فراوان است با مفهومي که داير بر دقت و تعين است هم‌راه کرد. در نتيجه‌ی همين رويکرد است که عده‌اي از سر مخالفت با مهندسي فرهنگي برمي‌آيند که مگر مي‌شود فرهنگ را مهندسي کرد.
با همين منظر شبه‌ادبياتي كه از جست‌جوي تعاريف و تجزيه و تحليل آن‌ها به طراحي الگوهايي براي تغيير واقعيت بيروني دست مي‌زند (يعني نازل‌ترين شكل حركت از ذهنيت به عينيت!)، مهندسي فرهنگي به پروژه‌اي بس بلندپروازانه تبديل مي‌شود. از آن‌جايي كه طبق تعاريف، خصوصاً در رويكردهاي مردم‌شناسانه و انسان‌شناسانه، فرهنگ، پشتوانه و مايه‌ي هر چيزي است، مهندسي فرهنگي تبديل به مهندسيِ همه‌چيز مي‌شود. همين‌جاست كه يك نگاه نازل ديگر از يك تلقي شبه‌پارسونزي وارد ادبيات مهندسي فرهنگ مي‌شود؛ جامعه از چهار نظام اقتصادي، سياسي، فرهنگي و اجتماعي تشكيل شده است. پس مهندسي فرهنگي تبديل مي‌شود به بازمهندسي تمامي نظام‌هاي چهارگانه جامعه. چون نه تنها فرهنگ بر همه‌چيز تأثير مي‌گذارد، بل‌كه همه‌چيز هم بر فرهنگ مؤثر است. لذا در رويكرد شبه‌ادبياتي با چاشني پارسونزي، مهندسي فرهنگي عملياتي است كه بر روي كاغذ چيزي شبيه جدول كلمات متقاطع است؛ هر ستون و رديف و قطر در كنار هم معنايي جديد پيدا مي‌كنند كه از دل هر معنا عمليات جديدي ايجاد مي‌شود. بديهي است كه در ادامه، اين روند چيزي شبيه يك معما خواهد بود كه تا مدت‌ها ذهن نظريه‌پردازان آن را مشغول به خود مي‌كند.
به عنوان مثال به اين عبارات توجه فرماييد:
«...علم می‌تواند از زاويه‌ی اقتصادي نيز مهندسي شود. در «مهندسي اقتصادي علم»، تأثير علم بر اقتصاد جامعه و هم‌چنين تأثير اقتصاد بر علم مورد توجه و محاسبه قرار می‌گيرد. ... چه اين‌كه «مهندسي سياسي علم» نيز امكان‌پذير بل‌كه لازم است. در اين نوع مهندسي نيز تأثير علم بر سياست و سياست بر علم مورد توجه خواهد بود. ... «مهندسي محصولات»، «مهندسي فناوري» و «مهندسي توسعه‌ي جامعه» همه‌گي مرهون مهندسي علم می‌باشد. ...
در «مهندسي جامعه»، چيستي و چه‌گونه‌گي ايجاد تغييرات دل‌خواه در جامعه ـ در حدود قابل تشخيص و كنترل ـ مشخص می‌شود. اما مجدداً بايد بر اين نكته تأكيد نمود كه تشخيص و تحقق مهندسي جامعه به توان علمي كشور وابسته است و شرط لازم توان‌مندسازي علمي، مهندسي علم در كشور است. ...
ثمرات مهندسي علم منحصر به موارد پيش‌گفته نيست، اصلاح ساختاري، اصلاح مديريتي، اصلاح آموزش و تربيت، به‌بود وضعيت خانواده و مواردي از اين دست هر يك به تنهايي كافي است تا عزم‌هاي ملي را بر اين مهم جزم نمايد، اما اگر تأثير مهندسي علم به سامان‌دهي محصول، تشخيص نظام فناوري و تعيين مسير توسعه جامعه نيز منحصر باشد براي ضرورت‌يافتن اهتمام اين مسأله كافي به نظر می‌رسد. ...
با توجه به ضرورت‌يافتن مهندسي علم از يك‌سو و فراگيري مهندسي علم بر مهندسي فرهنگي علم از سوي ديگر، قهراً ضرورت مهندسي فرهنگي علم نيز ثابت شده است. ... تاكنون ضرورت مهندسي فرهنگي علم به همان اندازه ثابت شده است كه مهندسي سياسي يا اقتصادي علم؛ خصوصيت مهندسي فرهنگي علم آن‌گاه قابل اثبات است كه رابطه‌ی فرهنگ با علم از يك‌سو و رابطه‌ی فرهنگ با توسعه از سوي ديگر مشخص باشد.2»
*
«... فرض را بر اين بگيريم که فرهنگ بعد اصلي‌تر جامعه نسبت به سياست و اقتصاد است نتيجه در قدم بعد که وارد مهندسي مي‌خواهيم بشويم چه مي‌شود. آيا نتيجه اين مي‌شود که بايد مهندسي سياست و اقتصاد در درون مهندسي فرهنگي هضم شود؟ نه بل‌که همان‌گونه که بايد در جامعه مهندسي فرهنگي شود بايد عده‌اي هم در جامعه وجود داشته باشند که جامعه را مهندسي اقتصادي کنند، يک‌عده هم بايد وجود داشته باشند که جامعه را مهندسي سياسي کنند و اين‌ها حتما تداخل دارند. ... يعني عرصه‌ی سياست، فرهنگ و اقتصاد مثل سه خودکار نيست که آن‌ها را کنار يک‌ديگر بگذاريم و بگوييم هر کدام متولي اين هستند. ... بل‌که عرصه‌اي پهناور است که هر سه نوع مهندسي در آن ترکيب مي‌شود به مهندسي جامع توسعه. بنابراين مهندسي فرهنگي نبايد ما را از مهندسي سياسي جامعه غافل کند. اين شرحي که عرض شد زمينه‌ي يک نياز بزرگ‌تر را ايجاد کرد و آن اين‌که ما يک مهندسي جامع مي‌خواهيم و در آن مهندسي جامع بايد يک الگوي جامعي براي توسعه، تعالي و تکامل جامعه در اختيار داشته باشيم که در آن الگوي جامع هر سه مهندسي ابعاد جامعه هم ديده شده باشد.3»
رويكرد شبه‌ادبياتي، در نازل‌ترين شكل انتزاع مفهوم از واقعيت، مفاهيم آماده‌اي از عرصه‌ي دانش و تفكر را به چنگ مي‌گيرد، و در عملياتي مونتاژگونه در كنار هم مي‌گذارد و از فرآيند تركيب، به مفاهيم جديدي مي‌رسد كه نه تنها در ذخيره‌ي دانش و تفكر هيچ جايي ندارد بل‌كه اندك نسبتي هم با واقعيت بيروني حاصل نكرده است؛ چون اساساً در فرآيند مفهوم‌پردازي واقعيت بيروني مطمح نظر نبوده است و نظر هيچ تعهدي به واقعيت ندارد. اگر هم به رويكرد فوق مواردي از واقعيت بيروني را به‌عنوان شاهد استخدام می‌کند، نه از سر تعهد علمي، بل‌كه براي توجيه كارآمدي نظريه‌ي خود به‌سوي آن انگشت دراز كرده است. طنز ماجر اين است كه اين بسته‌ي نظري گسسته از واقعيت و فاقد انسجام منطقي و بي‌ربط به ذخاير دانشي، محملي براي سياست‌گذاران فراهم كرده است كه مهم‌ترين اسناد قانوني را به پشتوانه‌ي آن تدوين كنند.
وقتي به‌جاي واقعيت مقوله‌بندي‌شده در مفاهيم، مفاهيم بي‌ربط با واقعيت مبناي نظرورزي قرار گيرد، معماهايي جديدي در گفت‌وگوها و مجادلات نظري شكل مي‌گيرد كه تا مدت‌ها خوراك جلسات كارشناسانه(!) را فراهم مي‌آورد؛ از همين جهت است كه مجموعه‌ي مباحثات مفصلي بر سر اين شكل مي‌گيرد كه مهندسي «فرهنگي» با مهندسي «فرهنگ» چه تفاوتي دارد؛ و در پاسخ گفته می‌شود مهندسي فرهنگي همان مديريت و بازمهندسي نظام‌هاي چهارگانه‌ي اجتماعي بر اساس فرهنگ است و مهندسي فرهنگ بازمهندسي و اصلاح فرهنگ! و درنتيجه مهندسي فرهنگ نسبت به مهندسي فرهنگي اولويت دارد! نمونه‌ي ديگر را مي‌توانيد در عبارت نقل‌شده‌ی بالا مشاهده فرماييد؛ براي مهندسي فرهنگي بايد به مهندسي اقتصاد و سياست هم توجه شود (چون اقتصاد و سياست و فرهنگ همه به هم مربوط‌اند) و لذا به يک نياز بزرگ‌تر می‌رسيم و آن هم مهندسي جامع توسعه! توجه می‌کنيد که چه‌طور از دل نظرورزي معماهاي جديدي ايجاد می‌شود؟
فارغ از جنبه‌ي چيستاني اين رويكرد كه بيش از يك دهه است ذهن مجريان و تصميم‌گيران را به خود مشغول كرده، مشخص است كه چه تقرير سوبژكتيوي در پس آن نهفته است. نه تنها بازسازي تمامي نظامات اجتماعي وظيفه‌ي مهندسي فرهنگي است، بل‌كه اصلاح ميراثي كه در پي قرن‌ها تغيير و تحول در ذهن و جان و رفتار و آداب و رسوم و مناسك و نمادها و نشانه‌هاي يك قوم ريشه دارد، بر عهده‌ي آن است؛ آن هم نه به دست اجتماعي عظيم از كارشناسان و كارگزاران، بل‌كه مجموعه‌اي منحصر به يك كارگروه در يك نهاد اجرايي خاص.
البته اين رويكرد اگر هيچ فايده‌‌‌اي نداشته باشد، دست‌‌‌كم تا مدتي، زمينه‌‌‌اي براي نظرورزي و سخن‌‌‌آوري فراهم مي‌‌‌آورد! اعتقاد به اين كه توسعه صرفاً منحصر به فراهم‌آوردن امكانات اقتصادي نيست، ژست رسانه‌‌‌اي مناسب و نخبه‌‌‌پسندي به سخن‌ور مي‌‌‌دهد. در واقع هسته‌ي مركزي رويكرد لغت‌‌‌شناسانه به مهندسي فرهنگي همين ايده‌ي شبه‌فلسفي است: اساس همه‌چيز فرهنگ است! كه با يك ملاحظه‌ي ديالكتيكي تبديل مي‌‌‌شود به همان گزاره‌‌‌اي كه بالاتر ذكر شد: فرهنگ بر همه‌چيز مؤثر است و همه‌چيز هم بر فرهنگ تأثير مي‌‌‌گذارد. مبناي اساسي و تا حد زيادي غيرقابل ابطال اين رويكرد همين ايده است و همين ابطال‌ناپذيري آن است كه آن را به گزاره‌‌‌اي غيرعلمي و مبهم بدل مي‌‌‌سازد. رويكرد لغت‌‌‌شناسانه ايده‌ي اوليه‌ي «فرهنگ به‌مثابه‌ی خدا»4 را اخذ مي‌‌‌كند و بناي خيالي خود را بر آن برمي‌‌‌سازد. در همين برساختن، مهندس(!) فرهنگي به متغيرهاي گوناگون و بي‌‌‌شمار توجه مي‌‌‌كند. هرچه متغيرها بيش‌تر، روابط پيچيده‌‌‌تر و هرچه روابط پيچيده‌‌‌تر، توصيف بنا مغلق‌‌‌تر و مبهم‌‌‌تر. حاصل اين مغلق‌‌‌گويي، گرچه چشم‌‌‌ها را خيره مي‌‌‌كند5، اما چيزي عايد سياست‌‌‌نويس و قانون‌‌‌گذار نمي‌‌‌كند؛ نتيجه تكرار مكرر بازي بي‌‌‌حاصل سخن‌‌‌وري و نظرپراكني است؛ مقاله در مقاله، همايش در همايش، موضوع و زير موضوع و... .
احتمالاً مشخص شده است كه رويكرد فوق تا چه حد فاقد چارچوب‌هاي اصيل علمي و داراي پيامدهاي خطرناك عملي است. البته به همين اندازه اين رويكرد در بدنه‌ي اجرايي نفوذ كرده است و تا حدي در مهم‌‌‌ترين اسناد مربوط به پروژه‌ي مهندسي فرهنگي جاي خود را باز كرده است6.
2. رويكرد استعاري به مهندسي فرهنگي
رويکرد استعاري به مهندسي فرهنگي مي‌تواند از دو حيث متفاوت بررسي شود. حيث اول نگاه استعاري به کليت مهندسي فرهنگي است و از حيث دوم براي قضاوت بر مهندسي فرهنگي، به استعاره از فرهنگ تأکيد مي‌شود.
الف) استعاره از مهندسي فرهنگي
۱.۲. مهندسي فرهنگي يعني سامان‌دادن به سازمان‌هاي فرهنگي
يکي از مواضعي که در برابر مهندسي فرهنگي شکل گرفته است و تا حدودي هم قوت دارد، مهندسي فرهنگي را به مأموريتي براي سامان‌دادن به فعاليت‌هاي فرهنگي تفسير مي‌کند. از اين جهت مهندسي فرهنگي تبديل خواهد شد به ايجاد هم‌آهنگي ميان دست‌گاه‌هاي مختلف در فعاليت فرهنگي، توجه‌دادن سازمان‌هاي فرهنگي به اقتضائات فعاليت در حوزه‌ي فرهنگ، رعايت دقت، انضباط، برنامه‌ريزي و ديگر شروط موفقيت در مديريت فرهنگي توسط سازمان‌هاي فرهنگي و از اين قبيل.
در‌واقع اين رويکرد بر اين فرض استوار است که آن‌چه باعث ناکامي فعاليت‌هاي فرهنگي سازمان‌هاي فرهنگي است، نه ذاتي سازمان فرهنگي بل‌که نتيجه‌ي ناشي‌گري و ندانم‌کاري مديران آن‌ها است. به عبارتي در اين رويکرد امکان مديريت فرهنگي پذيرفته شده و بحث بر سر چه‌گونه‌گي تحقق آن از طريق به‌کارگرفتن روش‌هاي مناسب است. پس سطح بحث در اين‌جا سطح روش‌شناسي فعاليت آن‌هم از نوع سازماني و دولتي آن است.
«... آخرين نكته پاسخ شبهه‌اي است كه مطرح می‌شود كه شما وقتي مي‌گوييد مهندسي فرهنگ واقعا فكر مي‌كنيد فرهنگ يك ملت دست شما است كه مي‌خواهيد در داخل يك اتاق، فرهنگ جامعه را اصلاح كنيد؟! جواب اين است كه واقعاً تعبير مهندسي فرهنگ بيش‌تر تقسيم كار بين نهادهاي فرهنگي حكومت است. ما فعلاً بايد نهادهاي فرهنگي حكومت را درست مهندسي كنيم. اين وظيفه‌ي اول شوراي‌عالي انقلاب فرهنگي است، آن‌وقت آثار آن در فرهنگ عمومي معلوم مي‌شود.7»
فارغ از اين‌‌‌كه اين رويكرد هم‌‌‌چنان دچار كلي‌‌‌گويي‌‌‌اي از جنس رويكرد لغت‌‌‌شناسانه است ـ معلوم نمي‌‌‌كند تحت چه سازوكاري و با چه فرآيندي مي‌‌‌توان فرهنگ را مديريت كرد؟ اصلاً فرهنگ قابل مديريت است؟ و منظور از مديريت فرهنگي كدام است؟ ـ اين رويكرد به يك تناقض عملي در پروژه‌ي مهندسي فرهنگي دامن مي‌‌‌زند. اگر مهندسي فرهنگي يعني اصلاح رويه‌‌‌هاي حاكم بر دست‌گاه‌‌‌هاي فرهنگي، ديگر چه نيازي به پروژه‌‌‌اي عظيم و كشوري، چه نياز به «نقشه» و دستورالعمل و «ميز كار»، و اساساً چه نيازي به شواري‌عالي انقلاب فرهنگي؟ هر دست‌گاه فرهنگي وظايف مشخص و مدون و مصوبي دارد كه بالذات بايد به آن‌‌‌ها، و به‌درستي عمل كند. نهادهاي نظارتي نظير مجلس شوراي اسلامي هم وظيفه‌ي ذاتي دارند كه بر اين صحت انجام وظيفه نظارت كنند. با اين حساب عملاً پروژه مهندسي فرهنگي از آن‌‌‌همه طمطراق و سروصدا تهي مي‌‌‌شود و به يك اصلاح رويه‌ی ساده در روند اجرايي تقليل مي‌‌‌يابد. البته اين رويكرد اين حسن را دارد كه با واقع‌‌‌بيني انتظار از پروژه مهندسي فرهنگي را كاهش مي‌‌‌دهد. اما هم‌‌‌چنان گرفتار همان نگاه سوبژكتيو باقي مي‌‌‌ماند؛ دولت مي‌‌‌تواند با اتخاذ سازوكارهايي فرهنگ را به سمت دل‌خواه هدايت كند.
۲.۲. مهندسي فرهنگي يعني تعيين چشم‌اندازهايي براي تغيير مسير حركت فرهنگ
يكي از تقريرات سوبژكتيو از مهندسي اجتماعي و فرهنگي كه در چند سال اخير به‌شدت رواج يافته است و مراكز متنوع تحقيقاتي و پژوهش‌‌‌گران متعددي را به خود مشغول كرده است، رويكرد چشم‌‌‌اندازنويسي و نقشه‌‌‌انديشي براي تمدن و جامعه و فرهنگ است. اساس اين رويكرد را بايد در آمال و آرماني جست كه نيروهاي انقلاب اسلامي را شكل مي‌‌‌داد؛ رهاشدن از سيطره‌ي تمدن غرب و ساختن تمدني جديد. اين آمال و آرمان تا همين اواخر به‌شكلي مبهم در اذهان نيروهاي انقلابي و مذهبي غلبه و جولان داشت و موجب نزاع‌‌‌هاي مختلف سياسي و اجتماعي مي‌‌‌شد، كه البته نزاع‌‌‌هاي مباركي بود. درواقع همين انرژي متراكم شده بود كه منشأ رويكردهاي مختلف انتقادي به روند جاري مديريت كشور مي‌‌‌شد. رويكردهايي با خاست‌گاه‌‌‌هاي متنوع كه يك ويژگي مشترك داشتند؛ سوداي تجديد تمدن اسلامي.
اتفاق ناميموني كه اين سال‌‌‌ها افتاد آن بود كه زمينه‌‌‌اي فراهم شد تا همه‌‌‌ي آن آرمان‌‌‌ها و آمال ـ كه در شكل مبهم و مجمل‌ا‌‌ش، محمل جريان‌‌‌هاي فكري و فرهنگي مهمي بود ـ به يك‌‌‌باره عينيت يابند؛ موجوديتي ذهني كه در حالت جنيني به‌سر مي‌‌‌برد، قابله‌‌‌اي يافته بود كه مي‌‌‌خواست عينيتي سياسي اجتماعي به آن بخشد. نتيجه مجموعه‌‌‌اي از اقدامات عملي شد در جهت تحقق برنامه‌‌‌هايي ناپخته و نارس؛ «علوم انساني اسلامي»، «تمدن نوين اسلامي»، «شهر اخلاق»، «حيات طيبه» و... .
در همين جهت مراكز متعددي مشغول به راهبردانديشي در حوزه‌‌‌هاي معظمي نظير تمدن شدند. مجموعه‌‌‌اي از اسناد كه حكم چشم‌‌‌اندازهاي تاريخي داشتند؛ چشم‌‌‌اندازهايي كه بعيد است در فراسوي تاريخ هم امكان تحقق بيابند.
رويكرد اخير به مهندسي فرهنگي از همين‌جا نشات مي‌‌‌گيرد. فرهنگ به‌مثابه‌ي سيستمي حاكم بر سيستم اجتماعي و اقتصادي و سياسي، بايد به گونه‌‌‌اي مديريت شود تا مناسب با چشم‌‌‌انداز تمدني رشد كند. لذا خود فرهنگ براي تغيير نياز به چشم‌‌‌انداز دارد؛ در افق چشم‌‌‌انداز با توجه به درهم‌‌‌كنش و برهم‌‌‌كنش عناصر فرهنگ و اجزاي نظام‌‌‌هاي اجتماعي، فرهنگ چه ويژگي‌‌‌هايي بايد داشته باشد؟
اين سئوال اساسي رويكرد اخير است. و اين رويكرد مهم‌‌‌ترين رويكردي است كه در نهاد مجري پروژه مهندسي فرهنگي در پيش گرفته شده است8. از اين منظر، ابتدا بايد براي فرهنگ و ويژگي‌‌‌هاي لازم آن چشم‌‌‌اندازي تهيه شود. در گام بعدي بايد مسير حركت به آن چشم‌‌‌انداز ترسيم و تعيين گردد، يعني نقشه‌ی راه بايد تدوين شود، و چون تدون نقشه كار پيچيده‌‌‌اي است و خود نياز به معيارهاي ويژه‌‌‌اي دارد پس بايد خود روند تهيه‌ی نقشه، يك نقشه‌‌ي راه‌نما داشته باشد. پس وظيفه‌ي اولاي نهاد مجري پروژه‌ي مهندسي فرهنگي اين مي‌‌‌شود: تهيه نقشه‌‌‌اي براي فرآيند تدوين نقشه‌‌‌اي جهت تحقق يك نقشه!
اين فرآيند متسلسل تدوين نقشه براي تدوين نقشه، چرا شكل مي‌‌‌گيرد؟ دليل اصلي را بايد در نفوذ همان ايده‌‌‌ي نيمه‌فلسفي‌‌‌اي جست كه با رويكرد شبه‌مدرن و شبه‌پارسونزي تركيب شده است؛ فرهنگ بر همه‌چيز تأثير مي‌‌‌گذارد و همه‌چيز بر فرهنگ مؤثر است. مدافعان رويكرد چشم‌‌‌اندازنويسي به فراست دريافته‌‌‌اند كه يا بايد بناي خود را بر همين ايده برسازند يا اساساً پروژه‌ي مهندسي فرهنگي را انكار كنند. و براي برساختن اين بنا دچار همان پيچيده‌‌‌انديشي مفرطي شده‌‌‌اند كه در رويكرد اول اشاره شد؛ تفاوت اين است كه اين‌جا ايده‌‌‌ها تبديل به اسناد اصلي نظام قانون‌‌‌گذاري شده است. سندي كه مي‌‌‌خواهد معيار شكل‌‌‌گيري حركت و نضج همه‌‌‌چيز باشد، وقتي معتبر است كه فرآيند تدوين آن هم معتبر باشد9 و خود اين اعتباربخشي هم بايد به نحوي اعتبار يابد. چرا؟ چون براي تغيير همه‌چيز، تأييد همگان نياز خواهد بود. و همگان يعني تمامي گروه‌‌‌هاي ذي‌‌‌نفوذ در نظام تصميم‌‌‌گير كشور. درغيراين‌صورت فرآيند مهندسي همه‌‌‌چيز تبديل به يك پروژه‌ی ديكتاتوري خواهد شد. به بخش‌‌‌هايي از نظام‌‌‌نامه‌ی تدوين نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور توجه كنيد:
(تغییر همه‌چیز:)
ماده‌ی 12- نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور:
• سند راهبردي توسعه‌ی فرهنگ كشور است؛ مشتمل بر:
• سند چشم‌‌‌انداز فرهنگي كشور
• مختصات و ابعاد فرهنگي كشور و نظام‌‌‌هاي مربوط در وضعيت موجود
• مختصات و ابعاد فرهنگي مورد انتظار كشور و نظام‌‌‌هاي مربوط در دوره‌ی زماني معين
• سياست‌‌‌ها و راهبردهاي كلان فرهنگي
• بسته‌‌‌هاي كلان فرهنگي
• مأموريت‌‌‌ها و تقسيم كار ملي و بخشي
• نظام پايش و ارزيابي راهبردي فرهنگ كشور
(تاييد همه‌‌‌گان:)
ماده‌ی 16- مباني نقشه‌ی مهندسي فرهنگي از منابع زير استخراج مي‌‌‌شود:
16-1. قرآن و سنت پيامبر(ص) و سيره‌ی معصومين(عليهم اسلام)
16-2. فرهنگ و هويت اسلامي ـ ايراني
16-3. ره‌نمودها و آثار حضرت امام‌خميني(ره) و مقام معظم رهبري
16-4. قانون اساسي جمهوري اسلامي
16-5. اسناد بالادستي نظام در بخش فرهنگ اعم از سند چشم‌‌‌انداز جمهوري اسلامي ايران در افق 1404، سياست‌‌‌هاي كلي فرهنگي و مصوبات شوراي‌عالي انقلاب فرهنگي
ماده‌ی 24- نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور در چارچوب رويكرد كلان و بنيادين خود، از سه رويكرد مهندسي فرهنگ، مهندسي فرهنگي و مديريت راهبردي فرهنگي به قرار زير بهره مي‌‌‌برد:
• از مهندسي فرهنگ: در پايش، اصلاح و تعالي‌بخشي فرهنگ
• از مهندسي فرهنگي: در اصلاح و بازطراحي نظام‌‌‌ها، ساختارها، قوانين و مقررات محصولات (نظام‌‌‌هاي سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي) متناسب با مباني ارزشي و فرهنگ مهندسي‌شده
• از مديريت راهبردي: در هدايت و راهبري نظام فرهنگي كشور
ماده‌ی 66- نظام‌‌‌نامه‌ی تدوين نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور ... به تصويب شوراي مهندسي فرهنگي كشور رسيد.
بخش‌‌‌هاي فوق را از آن رو ذكر نكرديم كه تصويري كژ و هيولاگونه از مهندسي فرهنگي و مجريان آن ارايه دهيم. مجريان اين پروژه بارها متذكر شده‌اند كه به‌دنبال سلب آزادي‌‌‌ها و ايجاد محدوديت‌‌‌ها نيستند، نگاهي شیء‌‌‌گونه و آگوست كنتي به فرهنگ ندارند و به تنزل فرهنگ به سطح ماشين و پديده‌‌‌هاي مكانيكي نمي‌‌‌انديشند10. چالشي كه اين رويكرد با آن مواجه است بلندپروازي نامعقول و غيرموجه آن است. بلندپروازي‌‌‌اي كه گرچه خاست‌گاهي مبارك دارد اما فرجامي مبهم تصوير مي‌‌‌كند. چندي پس از اين، توضيح خواهيم داد كه اين نگاه به مهندسي فرهنگي كه در نسبت وثيقي با آرزوي توسعه و پيش‌رفت قرار دارد با چه چالش‌‌‌ها و خطراتي مواجه است.
*
ويژگي مشترک هردو تلقي فوق و رويکرد لغت‌شناسانه در آن است که در هردو رويکرد اصرار عجيبي بر مفهوم‌سازي مهندسي فرهنگي وجود دارد. در‌واقع در هر سه تلقي بنا بر اين است که مهندسي فرهنگي،‌ استعاره‌اي منسجم و داراي معنایی ملموس است و براي آغاز برنامه‌ريزی‌هاي بيش‌تر، ابتدا بايد ابعاد مفهومي آن را کاويد و مشخص کرد. همین نگاه مفهوم‌شناختي به مهندسي فرهنگي است که واکنش‌هايي نظير آن‌چه در ادامه خواهد آمد را برانگيخته است. دليل اين‌که اين تلاش‌هاي نظري به سرانجامي مطلوب نمی‌رسند آن است که فرآيند مفهوم‌پردازي را به‌درستي طي نمی‌کنند. فرآيند مفهوم‌پردازي فرآيندي ديالکتيکي است که از واقعيت به نظريه و از نظريه به واقعيت در رفت‌وآمد است. لذا در فرآيند مفهوم‌پردازي تعهد به واقعيت نقش مهمي دارد. تعهد به واقعيت نشانه‌ی صداقت نظريه‌پرداز و شاخصي است که سطح سوگيري نظريه را مشخص می‌سازد و اگر وجود نداشته باشد، نظريه در مقام عمل به بن‌بست می‌رسد. مشکل تلقی‌هاي مذکور به مهندسي فرهنگي آن است که در فرآيند مفهوم‌پردازي بی‌آن‌که بخواهند تعهد سياسي را بر تعهد علمي، يا همان تعهد به واقعيت، غلبه داده‌اند. البته اين تعهد سياسي يک تعهد ايدئولوژيک نيست. چه اگر قرار بود فرآيند مفهوم‌پردازي از مسير ايدئولوژي عبور کند، نقطه‌ی آغاز فرآيند، بحث درباره‌ی معناداربودن استعاره‌ی مهندسي فرهنگي نبود، بل‌که از اقتضائات ايدئولوژي در حوزه‌ی فرهنگ شروع می‌شد. اقتضائات ايدئولوژي بحث‌هايي نظير فلسفه‌ی حکومت ديني، وظيفه‌ی حکومت ديني در قبال مسأله‌ی عدالت و آزادي و سطح امکان اخلاقي حکومت در دخالت عقايد و رفتار رعايا است. اما در اين تلقی‌ها چنان که ديديم فرآيند مفهوم‌پردازي از خود مهندسي فرهنگي آغاز می‌شود. درواقع اين فرآیند در اين‌جا تلاشي است براي موجه‌ نشان‌دادن مهندسي فرهنگي و نه بحث نظريِ علمي و صادقانه درباره‌ی رابطه‌ی دولت و فرهنگ. لذاست که ادعا می‌کنيم در اين فرآيند تعهد سياسي بر تعهد علمي غلبه دارد.
ب) فرهنگ در برابر مهندسی فرهنگی
گفتیم که نگاه فوق به مهندسی فرهنگی در راستای معنادار جلوه‌دادن آن، واکنش‌های مفهوم‌شناختی‌ای را برانگیخته است. این واکنش‌ها بر اساس یک تلقی خاص بر فرهنگ استوار شده است و بر اساس این تلقی، سخن‌گفتن از مهندسی فرهنگی بی‌معنا است و مهندسی فرهنگی درواقع مفهومی است تا حدودی محال. این‌که گفته می‌شود تا حدودی محال ازآن‌رو است که فرهنگ در این تلقی نه کاملاً تحت کنترل ما است و نه ما کاملاً تحت کنترل فرهنگ هستیم.
«... اگر فرهنگ يک مجموعه نيست و روحي است که قبل از ما و در بيرون از ما وجود داشته است و وجود دارد، ما با آن چه مي‌توانيم بکنيم و چرا از آن بحث مي‌کنيم و احياناً درصدد تغيير و اصلاح آن برمي‌آیيم؟ فرهنگ در بيرون از ما قرار ندارد و حتا قایم به ما است اما يک‌سره در اختيار ما هم نيست. ما بي‌فرهنگ نيستيم هرچند که ممکن است فرهنگ در شرايطي مسموم و نيمه‌جان يا فرتوت و در حال زوال باشد. فرهنگ هم بي‌ما نيست. فرهنگ در زبان و هنر و دين و فلسفه آشکار مي‌شود و اين‌ها همه با وجود بشر تحقق و تعين پيدا مي‌کنند. به عبارت ديگر اگر ما نبوديم فرهنگ هم معني نداشت پس اين فرهنگي که محيط بر ما است با ما و در زبان و علم و معرفت و عمل ما به دنيا آمده است.11»
این نگاه فلسفی، که مهندسی فرهنگی و یا به عبارت دقیق‌تر مدیریت فرهنگ را ممتنع می‌شمرد و در بهترین حالت آن را به مدیریت بخش‌های کوچکی از آن تقلیل می‌دهد، گرچه از عمق نظری برخوردار است و برخلاف رویکردهای پیش‌گفته به واقعیت متعهد است، اما از آن‌جا که درگیر کش‌مکشی مفهوم‌شناختی با رویکردهای دیگر می‌شود، نمی‌تواند کارآ بیافتد. لذاست که این نگاه در بهترین حالت، بی‌آن‌که راه‌حلی عملی در برابر سیاست‌گذار قرار دهد، مخاطب را به تأمل بیش‌تر دعوت می‌کند.
تمامي رويكردهاي فوق به نحوي اسير معماهايي هستند كه حل آن‌‌‌ها غيرممكن مي‌‌‌نمايد و اين عجز نظري ناشي از نوعي اشتباه در انتخاب موضعي براي نظرانداختن به مهندسي فرهنگي است؛ اتخاذ رويكردهاي مفهومي به استعاره‌اي كه اساساً تجويزي است و نه توصيفي! به عبارتي استعاره‌ی مهندسي فرهنگي نه يك گزاره‌ی ناظر بر توصيف وضعيتي خاص بل‌كه گزاره‌اي است براي ايجاد يك وضعيت يا اتخاذ يك روند اجرايي عملياتي. لذا اتخاذ یک رویکرد مفهوم‌شناختي درواقع درافتادن در بازی بی‌حاصلی است که هیچ نتیجه‌ای دربرندارد؛ مجادله بر سر این که آیا فرهنگ مدیریت‌پذیر است یا نه؟ و... .
فرهنگ مفهومي اعتباري است كه از انتزاع مجموع رفتارهاي افراد شكل مي گيرد. از اين جهت از حيث فلسفي مسأله عينيت‌دادن به مفهومي كه مابه‌ازاي بيروني آن دقيقاً معلوم نيست، محل تأمل است. لذا يك راه‌حل اين است كه يك بار براي هميشه از نزاع مربوط به مفهوم‌‌‌شناسي مهندسی فرهنگي فاصله بگيريم و توجه خود را به كاركردهايي كه از فرهنگ انتظار داريم معطوف داريم. البته اين سخن در بادي امر و در سطح تفكر انتزاعي مغلق و بي‌‌‌معنا مي‌‌‌نمايد. اما واقعيت آن است كه با نگاهي به آن‌‌‌چه كه در عرصه‌ی سياست رخ مي‌‌‌دهد مي‌‌‌توان فهميد فرهنگ بي‌‌‌آن‌‌‌كه هيچ تصوير روشني براي ما داشته باشد كاركردهاي فراواني دارد. از اين حيث سطح سخن‌گفتن درباره‌ی مهندسي فرهنگي از سطح تفكر و نظريه‌ی انتزاعي به سطح رويكردي انتقادي تنزل مي‌‌‌يابد. پس از اين سير نزولي مي‌‌‌توان پرسيد نيت ما از طرح‌‌‌واره‌ی مهندسي فرهنگي چيست؟ این‌جاست که تلقی‌ای کارکردی از فرهنگ، در برابر تلقی‌ای انتزاعی از فرهنگ رخ می‌نماید. از این منظر راه برون‌رفت از چالش‌های پایان‌ناپذیر مهندسی فرهنگی بررسی آن به‌مثابه‌ی پروژه‌‌‌اي است که نتایج سیاسی و اجتماعی دربر دارد و نه نظریه‌ای برآمده از تفکر نظری و استدلالی.

پی‌نوشت‌ها:
1. برای نمونه ر.ک. پیروزمند، علی‌رضا (1389). مبانی و الگوی مهندسی فرهنگی. قم: دفتر فرهنگستان علوم اسلامی. 2. پيروزمند، علي‌رضا. «مهندسي فرهنگي علم». پايگاه مجازي دفتر فرهنگستان علوم اسلامي قم: . www.foeac.ir آبان 1389.
3. پيروزمند، علي‌رضا. «مهندسي جامع توسعه‌ی سياست، فرهنگ و اقتصاد». گفت‌وگو با روزنامه‌ی رسالت. شماره‌ی 6166، 19/3/1386.
4. اين تعبير را از خانم بهاره آورين وام گرفته‌‌‌ام. عنوان مقاله‌‌‌اي بود در يكي از نشريات دانش‌جويي دانش‌كده‌ی علوم اجتماعي دانش‌گاه تهران. متأسفانه نام نشريه را در خاطرم نمانده است.
5. کتاب «مباني و الگوي مهندسي فرهنگي» نوشته‌ی حجت‌الاسلام علي‌رضا پيروزمند در دوازده‌امين جشنواره‌ی پژوهش فرهنگي سال، کتاب شايسته‌ی تقدير معرفي شده است. به نقل از: پايگاه مجازي دفتر فرهنگستان علوم اسلامي www.foeac.ir اسفند 1389.
6. براي نمونه نگاهي بياندازيد به: «نظام‌نامه‌ی تدوين نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور» مصوب شوراي‌عالي انقلاب فرهنگي. منتشره در آذر 1389.
7. رحيم‌‌‌پور ازغدي، حسن. «مهندسي فرهنگي تقسيم‌كار بين نهادهاي فرهنگي حكومت است». گزيده‌ی سخن‌راني در اولين همايش مهندسي فرهنگي. روزنامه‌ی كيهان. شماره‌ی 18751. 10/12/1385.
8. ر.ك.: «نظام‌‌‌نامه‌ی تدوين نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور». آقاي فيروز رازنهان كه مجري تدوين‌كننده‌ی اصلي اين سند است مقاله‌‌‌اي دارد با عنوان «مهندسي فرهنگي كشور: پيش‌‌‌شرط تحقق سند چشم‌‌‌انداز جمهوري اسلامي ايران»، مجله‌ی مهندسي فرهنگي، شماره‌ی 8و9، ارديبهشت و خرداد 1386. بررسي نظام‌‌‌نامه و مقاله‌ی مذكور از حوصله‌ی اين مقاله خارج است. براي نمونه‌‌‌اي مناسب با نقدهاي فوق به ذكر بخش‌‌‌هايي از مقاله مي‌‌‌پردازيم:
«... بهره‌‌‌گيري از استعاره‌ی مهندسي فرهنگي در نظام راهبردي فرهنگي كشور با هدف و تأكيد بر زمينه‌‌‌سازي شناخت روندهاي كلان فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي در سطح ملي، منطقه‌‌‌‌‌‌اي و جهاني از يك‌سو و بازخواني سند چشم‌‌‌انداز كشور از سوي ديگر مي‌‌‌باشد تا ضمن شناخت مختصات فرهنگي كشور و آگاهي از روند تغيير و تحولات فرهنگي، امكان رصد فرهنگي تحولات فرهنگي و تلاش براي هدايت و رهبري آن در راستاي توسعه و تعالي مادي و معنوي جامعه فراهم شود.» «...كاركرد اساسي مهندسي فرهنگي كشور، شناسايي و برقراري تناسب و تعادل اثربخش بين ارزش‌‌‌هاي ابزاري (نسبي و اقتضايي) و ارزش‌‌‌هاي جوهري (اصيل و مطلق) از طريق ايجاد يك‌پارچه‌گي و وحدت ساختاري و محتوايي در فرهنگ كشور مي‌‌‌باشد. اين فرآيند در چهار حوزه‌ی فرهنگي، سياسي، اقتصادي، و اجتماعي با محوريت نظام فرهنگي تحقق مي‌‌‌يابد.»
«... چشم‌‌‌انداز تصويري از آينده است كه تصميمات رهبران و مديران را هدايت مي‌‌‌كند. بدون ترديد مهندسي فرهنگي كشور بدون وجود يك چشم‌‌‌انداز اثربخش و متناسب با واقعيت‌‌‌ها و ظرفيت‌‌‌هاي كشور ناممكن مي‌‌‌باشد. به‌علاوه چشم‌‌‌انداز ماهيتاً ابزاري مديريتي براي تغييرات راهبردي در سازمان يا كشور مي‌‌‌باشد كه با تصوير آينده مورد انتظار، روحي تازه در كالبد كاركنان سازمان، يا اعضاي يك جامعه يا ملت مي‌‌‌دمد.»
9. در مقدمه‌ی نظام‌‌‌نامه آمده است: «... كميسيون فرهنگي دبيرخانهی شوراي انقلاب فرهنگي به‌عنوان بازوي كارشناسي شوراي مهندسي فرهنگي كشور، در گام نخست توليد نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور، مأموريت يافت تا نظام‌‌‌نامه‌ی تدوين نقشه‌ی مهندسي فرهنگي كشور را تهيه و اعتباربخشي نمايد. اين نظام‌‌‌نامه مبتني بر نتايج طرح پژوهشي مربوط، مباحثات كارشناسي گسترده و عميق و اعتباربخشي چندگانه تهيه و توليد شده است.»
10. رازنهان، فيروز. همان.
11. داوری اردکانی، رضا. «تأملی در معنی و امکان مهندسی فرهنگی».