داستان
اگر بادی که آمده، بگذارد
تیمور آقامحمدی


ماشین را بردم گوشه‌‌ی جای‌گاه، کنار دیوار پارک کردم. زن‌ام گفت: «چیز دیگه‌ای نخری ها!»
دخترم گفت: «منم بیام؟ منم بیام؟»
زن‌ام گفت: «زود بیا... نه گلم! خطرناکه.»
بادِ سردی افتاد توی پیراهن‌ام. دست‌هایم را بغل کردم. موهای دست‌ام تکان می‌خورد، پوست‌ام مورمور می‌شد.
گفتم: «خوردنی‌ای چیزی؟»
ابروهایش را بالا انداخت، جوری که دخترم نفهمد. بعد به عقب برگشت و زیپ سوشرت دخترم را بالا کشید: «چند دفعه بگم ... اون پنجره را باز نذار! نمی‌بینی من رو؟!»
و با دست به من اشاره کرد که بروم.
دخترم گفت: «نقشه ... نقشه ... تو قول دادی!»
محوطه را دور زدم و رفتم آن‌طرف جای‌گاه. چند کلاغ روی پشت‌بام فروش‌گاه نشسته ‌بودند، فقط سرشان پیدا بود و نوک درازشان. فروش‌گاه، آن‌طرفِ یک وانت نیسان قدیمی بود. دو نفر پشت میزِ کوچکی نشسته بودند.
گفتم: «ببخشید!»
مرد لاغر، سرش را چرخاند و نگاه‌ام کرد. کسی جواب‌ام را نداد. از روی میزی که بین یخ‌چالِ بستنی و یخ‌چالِ ویترین‌دار بود، نگاهی به آن پشت کردم. برگشتم سمت‌شان: «آقا ببخشید ... .»
آن‌که لاغر بود دلسترِ خانواده را از روی میز برداشت و خم کرد توی لیوان مردِ چاق، تا نصفه که رسید کف کرد، مرد چاق دست‌اش را بالا برد. بعد برای خودش هم ریخت. بدون این‌که سرش را برگرداند گفت: «میاد ... .»
گفتم:‌ «نمی‌دونید کی میاد؟»
آن‌که چاق بود، با همان‌دست که سیگار نیمه‌ای داشت، لیوان‌اش را مزه‌مزه کرد. سیگار، بین انگشت‌هایش گم بود. دود از بالای موهای کم‌پشت‌اش می‌رفت و محو می‌شد. آن‌که لاغر بود، یک‌نفس لیوان‌اش را بالا انداخت. دور دهان‌اش را پاک کرد و گفت «بایدم چند تیکه استخوون بیش‌تر نباشه... نقلِ یه سال دو سال که نیس!»
شک داشتم بپرسم، که مردِ چاق با سر مرا نشان داد. دوست‌اش صندلی را چرخاند طرف‌ام، دست‌هایش از دو طرف صندلی آویزان بود: «آقاجون!... می‌خوای واسّی واسّا، می‌خوای بری خوش گَلْدون.»
مرد چاق گفت: «ولش کن!»
مرد لاغر سرش را طوری چرخاند که هم مرا ببیند و هم دوست‌اش را: «اصلن هرچی می‌خوای وردار.»
و نگاهی به دوست‌اش کرد: «به حساب من.»
گفتم: «الان خودش میاد.»
آن‌که لاغر بود دلستر را برداشت: «گفتی تو کدام گردان بودین؟»
از پشت شیشه، عقبِ جای‌گاه دیده می‌شد. مأمور جای‌گاه با یک‌دست، پول‌ها را دسته کرده بود و با آن یکی، هی کلاه‌اش را جابه‌جا می‌کرد و با راننده‌ی وانت‌بار حرف می‌زد. جوان دیلاق، خودش را مچاله کرده بود و نازل به دست، تندتند نگاهِ باک می‌کرد و بعد شماره‌ها. پاهایش پیدا نبود. باد تی‌شرت‌اش را تکان می‌داد. خواستم ببینم با کدام ماشین آمده‌اند. پیکانی آن‌طرف‌ترِ نیسان بود. حتم با وانت آمده‌ بوده‌اند.
آن‌که لاغر بود دست‌هایش را گذاشته بود روی میز، سرش را خم کرد سمت دوست‌اش: «شما نباس بذاری.» سرش را کمی چرخاند سمت من. سریع نگاهِ ردیف قفسه‌های پشت یخ‌چال کردم که توی یکی انواع سیگار چیده بودند و کناری‌اش پر از کیک و بیسکوییت بود. چشم چرخاندم پی کتابی، نقشه‌ای، چیزی که جلوی نق‌زدن‌های دخترم را بگیرد. از وقتی افتاده بودیم توی جاده، یک‌ریز گفته بود «داریم گم می‌شیم، بابا نقشه بخریم». با گوشه‌ی چشم نگاه‌شان کردم. آن‌که لاغر بود سرش را نزدیک‌تر برده بود: «آقا بگیریم حالا بیست‌وچَن سالیَم به پاش نشسته ... که چی؟ که با لباس سفید، بست بشینه کنار جنازه؟!»
صندلی‌ای از آن‌طرف فروش‌گاه آوردم و پشت به آن‌ها نشستم. توی جای‌گاه، پرنده پر نمی‌زد. ماشین خودم هم پیدا نبود که بدانم زن‌ام توانسته از عهده‌ی دخترم بربیاید یا نه.
صدای پاکتی آمد و بعد فندک زده شد. کسی، جوری به سیگار پک زد که انگار می‌خواهد همه‌اش را یک‌جا بمکد.
مرد چاق گفت: «یه کاریش می‌کنم.»
مرد لاغر گفت: «هِه ... امشب عقدکنونه ... خوبه والله!»
مرد چاق گفت: «گلوم خشکه. پس برای چی داریم می‌ریم؟!»
صدای شره‌ی دلستر آمد. یکی‌شان، یک‌نفس آن‌را سر کشید. یکی گفت: «آه» آن‌قدر آهسته، که نفهمیدم کدام‌شان بود. خواستم بروم، آن‌که لاغر بود گفت: «قصه‌ی مردمو چه کنیم؟»
آن‌که چاق بود گفت: «گفتم که... .»
آن‌که لاغر بود گفت: «گمون نکنم. خوف دارم وقتی چِشِت به استخوون و پلاک افتاد، دلت بلرزه، بگی... .»
آن‌که چاق بود گفت: «خفه شو!»
گفتم نکند نگران‌ام شوند راه بیفتند پی‌ام، بعد گفتم هرکاری کنی زن‌ام با آن‌حال، پایش را بیرون نمی‌گذارد. خُب، توی ماشین نشسته‌اند برای خودشان، گرم و نرم.
مرد لاغر گفت: «زده به سرش! ... اگه تا برسیم خودشو زنِ این استخوونا کرده باشه!»
صدای پکی آمد و بعد آن‌که لاغر بود گفت: «هیشکی به فکر دلِ تو نیست.»
خواستم برگردم ببینم مردِ چاق،‌ چه شکلی شده است. معلوم نیست این مرتیکه هم کدام گوری است، دست به آب هم اگر رفته بود، کار چند نفر را کرده بود. آمدم بیرون. نکند این حوالی دارد می‌چرخد برای خودش، به خیال این‌که فقط آن‌دو مشتری توی فروش‌گاه‌ اند. تازه از کجا معلوم مُسکّن داشته باشد؟
مأمور جای‌گاه، چپیده بود پشت یکی از جای‌گاه‌ها، فقط پاهایش پیدا بود و نصفِ صندلی. ماشین‌ها با سرعت از جاده می‌گذشتند. دخترم روی صندلی عقب بلند شده بود و دست‌هایش را چسبانده بود به شیشه. برگشتم سمت فروش‌گاه. آن‌که چاق بود خودش را انداخته بود توی بغل دوست‌اش. شانه‌هایش بالا و پایین می‌رفت. راه‌ام را کشیدم سمتِ ماشین. کلاغ‌ها جای‌گاه را روی سرشان گذاشته بودند. باد، پرهاشان را این‌طرف آن‌طرف می‌برد. نشستم پشت فرمان. دخترم سرش را از بین صندلی آورد جلو: «نقشه داشتن؟»
زن‌ام گفت: «سرم داره می‌ترکه.»
برگشتم عقب، بخشی از فروش‌گاه از پشت نیسان پیدا بود. سرم را بردم که موهای دخترم را ببوسم، خودش را کشید عقب: «اَه... داریم گم می‌شیم. داریم گم می‌شیم.»
دست‌ِ زن‌ام را گرفتم توی دست‌ام، سرد بود: «چیزی نمونده.»
انگشت چرخاندم رویش. دستِ دیگرش را گرفته بود روی سرش و به بیرون نگاه می‌کرد. چشم‌ام به آینه بود، خواستم بگویم: «اگه یه روز ... یه ... .»
یک‌هو زن‌ام حمله کرد سمت‌ام: «چندبار بگم؟ هیچ‌وقت منو این‌قدر منتظر نذار! ... فهمیدی؟»
خودم را کشیدم عقب.
باد، بوته‌‌های آن‌طرف جاده را تکان می‌داد. تا چشم کار می‌کرد زمینِ خشک بود و بوته، که می‌رسید به تپه و بعد کوه. وانت نیسان، هنوز توی آینه بود. دستی را خواباندم و زدیم به جاده.