حرف‌هايي براي نشنيدن
زندگی با ارواح
تأملی در پی‌آمدهای تبلیغات پیرامون زندگی شهدای جنگ: پدیده‌ی زندگی فانتزی با شهدا
محسن حسام مظاهری


1
به بچه‌ها گفتم «بابا هست، ولی ما او را نمی‌بینیم. ... خودِ مرتضا خیلی کمک کرد تا با این اتفاق [شهادت‌اش] برخورد درستی داشته باشم. تا الآن هم وجود مرتضا را واقعی‌تر از وجود خودمان می‌بینیم. بودن‌اش را احساس می‌کنیم. خواب‌هایی هم که از او دیده‌ام، خیلی واقعی بوده‌اند.
ـ بچه‌ها چه می‌گویند؟ آیا آقامرتضا را خواب می‌بینند؟
گاهی چیزهایی می‌گویند. به‌خصوص پسرم. او هم مثل پدرش آدم توداری است. ... البته من خیلی پی‌گیر نمی‌شوم. ولی می‌دانم ارتباط خودشان را دارند.
مریم امینی (همسر شهید سیدمرتضا آوینی)
«مرتضا آیینه‌ی زندگی‌ام بود»، صفحه‌ی 25

2
اسباب و اثاثیه‌مان توی حیاط بود و منتظر ماشین نشسته بودیم. یک‌دفعه کمیل داد زد «مامان! بابا ... بابا ... اوناهاش!» برگشتم سمت نگاه کمیل. سایه‌ای انگار رد شد. باد می‌وزید و درخت توی حیاط تکان می‌خورد. گفتم «سایه‌ی درخت است». اما چندبار دیگر هم این اتفاق افتاد. کمیل هرچه می‌گفت «بابا رو می‌بینم» کسی باور نمی‌کرد. به‌ش می‌گفتند «بابا دیگه پیش ما نیست. اون رفته پیش خدا». اما کمیل به چشم‌هایش بیش‌تر اعتماد داشت. به پسرم غبطه می‌خوردم. چون خودم تنها توی رؤیاها و خواب‌هایم حسن را می‌دیدم.
مهین پورسرپرست (همسر شهید حسن رضوان‌خواه)
«نیمه‌ی پنهان ماه 15»، صفحه‌ی 55

3
آن‌شب توی خواب ازش گله کردم. گفتم «دیدی باید دست تنها بچه‌هات رو بزرگ کنم». گفت «نه. شما تنها نیستید، من همیشه در کنار شما هستم. دیگه هیچ‌وقت تنهاتون نمی‌ذارم. هروقت مشکلی داشتید، خودم حل می‌کنم». همیشه هم همین‌طور بوده. هروقت مشکلی برایم پیش می‌آید زیر لب می‌گویم «علی! حالا من چه‌کار کنم؟» مشکل‌ام حل می‌شود. می‌دانم که هست. می‌آید. آمدن‌اش را حس می‌کنم.
عفت شجاع (همسر شهید علی صیاد شیرازی)
«خدا می‌خواست زنده بمانی»، صفحه‌ی 13

4
آمد جلو سلام‌‌ام کرد. نشناختم‌اش. حتا گفتم «شما؟» گفت «حالا دیگر بابات را نمی‌شناسی؟» گفتم «چرا این‌قدر پیر شده‌ای؟» گفت «آدم توی خواب پیر می‌شود دیگر». کلی با هم حرف زدیم. ... من خب عادت کرده‌ام. مثل مامان‌ام. هردومان فکر می‌کنیم، یا نه اصلاً مطمئن‌ایم که روح‌اش همیشه کنارمان است. خیلی هم کمک‌مان کرده یا می‌کند.
زهرا کاوه (دختر شهید محمود کاوه)
«رد خون روی برف»، صفحه‌ی 288

5
در تمام این‌سال‌ها که از رفتن‌اش می‌گذرد، همیشه او را در خواب‌هام زنده دیده‌ام. با لباس سراسر سفید، که آمده با من سرِ سفره غذا بخورد. یا خبر بدهد آماده شویم، می‌خواهد ما را هم ببرد. یک‌بار هم نشده دیده باشم او شهید شده باشد.
صفیه مدرس (همسر شهید مهدی باکری)
«به مجنون گفتم زنده بمان» (کتاب مهدی باکری)، صفحه‌ی 10

6
سختی‌ها را این‌طور تحمل می‌کردم. گاهی هم البته کم می‌آوردم. مثل آن‌بار که یکی از پسرها نیمه‌شب داشت توی تب می‌سوخت. کسی نبود. نمی‌دانستم چی‌کار کنم. آن‌شب نه بچه خوابید نه من. دمدمای صبح، نزدیک اذان، گریه‌ام گرفت. به ابراهیم گفتم «بی‌معرفت! دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌کم دودقیقه بیا این بچه را نگه‌دار ساکتش کن!» خوابم نبرد، مطمئن‌ام، ولی در حالتی بین خواب و بیداری دیدم ابراهیم آمد، بچه را ازم گرفت، دو سه بار دست کشید به سرش و... . من به خودم آمدم دیدم بچه آرام خوابیده. به خودم گفتم «این حالت حتماً از نشانه‌های قبل از مرگ بچه‌ست». خیلی ترسیدم. آفتاب که زد، بی‌قرار و گریان، بلند شدم رفتم دکتر. دکتر گفت «این بچه که چیزیش نیست». حضورش را گاهی این‌طور حس می‌کردیم. او همه‌جا با من است، او همه‌جا با ماست. یقین دارم.
ژیلا بدیهیان (همسر شهید ابراهیم همت)
«به مجنون گفتم زنده بمان» (کتاب همت)، صفحه‌ی 68

7
همسر شهید برونسی می‌گوید: آن‌سال حسین و دختر بزرگ‌ام، پشت کنکور ماندند و قبول نشدند. تو دوست و دشمن تک و توکی می‌گفتند «اینا فرزند شهید هستن و سهمیه هم که دارن. عجیبه که تو کنکور قبول نشدن». بعضی از آن‌هایی که فضولی‌شان بیش‌تر است، طعنه‌های دیگری هم می‌زدند و با زبان‌شان نیش می‌زدند. حسابی ناراحت بودم و گرفته. بیش‌تر از من بچه‌ها زجر می‌کشیدند. همه‌ی تلاش‌شان را کرده بودند که به‌جایی نرسید. گویی دیگر امیدی به کنکور سال بعد نداشتند.
همان‌روزها، شب جمعه‌ای بود که رفتم سر مزار شهید برونسی. فاتحه‌ای خواندم و مدتی پای قبر نشستم. همین‌ور با روح‌اش دردودل می‌کردم و به‌زمزمه حرف دل می‌زدم. وقتی می‌خواستم بیایم، از قبول‌نشدن بچه‌ها تو کنکور شکایت کردم و به‌ش گفتم «شما می‌دانی و جان زینب! (دختر کوچک‌ام و فرزند آخر خانواده که شهید برونسی علاقه‌ی زیادی به او داشت). شما که جات خوبه. از خدا بخواه، از حضرت فاطمه‌ی زهرا بخواه که بچه‌هات امسال دیگه قبول بشن!» بنا به تجربه‌های قبلی، یقین داشتم دعام بی‌اثر نمی‌ماند و مدتی بعد عجیب بود که امید بچه‌ها به کنکور انگار خیلی بیش‌تر شده بود. با علاقه و پشت‌کار زیادتری درس می‌خواندند. کنکور سال بعد، هردوشان، آن‌هم با رتبه‌ی خوب قبول شدند. دوتایی هم تو «دانش‌گاه مشهد» افتادند. این را چیزی نمی‌دانم جز عنایت شهید.
«خاک‌های نرم کوشک»، صفحه‌ی 316

8
از ناراحتي گلو رنج مي‌بردم و پزشكان تشخيص داده بودند كه غده‌اي در گلویم است و بايد عمل كنم. از اين بابت خيلي ناراحت بودم. به خانه آمدم. بسيار گريه كردم و با شهيدم دردودل كردم. نيمه‌هاي شب در عالم رؤيا ديدم كه محمد با چهره‌اي نوراني به نزدم آمد و با مهرباني گفت «مادرجان! مشكل‌ات حل مي‌شود. ناراحت نباش!»
چند روز بعد كه به دكتر مراجعه كردم، در كمال ناباوري گفت «نيازي به عمل جراحي نداري و به مرور زمان به‌بود خواهي يافت».
مادر شهيد محمد ايران‌منش
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 14

9
پسرم بدحال بود و من خيلي نگران بود. از همه‌كس و همه‌چيز نااميد شده بودم كه ناخودآگاه به برادر شهيدم متوسل شدم و از او ياري خواستم كه واسطه شود تا خداوند فرزندم را شفا دهد. نيمه‌هاي شب بود كه برادرم را در عالم خواب ديدم. به نزدم آمد و با مهربانی گفت «نگران نباش! پسرت به‌بود خواهد يافت». پرسیدم «شما كجا بودي؟» گفت «من جايي مشغول خدمت بودم. به‌خاطر تو يك‌دقيقه مرخصي گرفتم و به نزد تو آمدم». او همين‌طور مرا دل‌داري مي‌داد كه از خواب بيدار شدم. حال پسرم بهتر شده بود .
زهرا شیخ شعاعی (خواهر شهيد رسول شيخ ‌شعاعي)
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 22

10
به مكه مشرف شده بودم. در آن‌جا به‌ياد محمدعلي افتادم. احساس دل‌تنگي مي‌كردم. همان‌شب در عالم خواب ديدم كه محمدعلي با خوش‌حالي نزد من آمد و بسيار شاد و سرزنده به‌نظر مي‌رسيد. به من گفت «مادرجان! كليد خانه را بده! تا شما در اين‌جا به‌سر مي‌بريد، من به خانه بروم و به اعضاي خانواده سر بزنم تا شما نگران نباشيد.»
مادر شهيد محمدعلي پورمحمدي
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 23

11
شوهرم تصادف كرده بود. گروه خوني‌اش اُ منفي بود و خون گير نمي‌آمد. فشار خون‌اش هم روي 2 بود و متأسفانه يك پا و يك دست‌اش هم قطع شده بود. ديگر اميدي به زنده‌ماندن او نبود. ناراحت بودم. به پسر شهيدم متوسل شدم. شب در عالم خواب ديدم كه شهيد دور پدرش مي‌چرخد و يك پارچه‌ی سبزي روي صورت او انداخت‌. سراسيمه از خواب بيدار شدم و به بيمارستان رفتم. در كمال ناباوري ديدم كه حال شوهرم بهتر شده و شفا يافته است .
مادر شهيد منصور ذوالفقاري
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 36

12
مدتي بود كه از مكه آمده بودم و پایم درد مي‌كرد. اما بااين‌حال به گل‌زار شهدا رفتم تا به سر مزار فرزندان شهيدم بروم. در آن‌جا دوستِ علي‌رضا، علي عسكري را ديدم. جلو آمد و باهم احوال‌پرسي كرديم. او بلافاصله گفت «حاج‌آقا! شما پاي‌تان درد مي‌آيد؟» گفتم «شما از كجا مي‌دانيد؟» گفت «ديشب علي‌رضا را در خواب ديدم كه به من گفت پاي پدرم درد مي‌كند. حتماً به نزدش برو و به او سر بزن!»
پدر شهيدان مظفري صفات
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 46

13
مشكلات زندگي فشار آورده بود و اميدي به زندگي نداشتم. يك شب نيت كردم كه اگر خواب خوبي ديدم، با مشكلات كنار مي‌آيم و اگر خواب‌ام بد بود، خودم را براي هميشه از زندگي راحت مي‌كنم. همان‌شب خواب ديدم در اما‌م‌زاده سراياب مشغول رازونياز هستم كه عباس با لباس رزم درحالي‌كه ساك‌اش را به‌دست داشت وارد امام‌زاده شد. او در كنارم نشست و گفت: «چرا اين‌قدر ناراحتي؟»
ـ تصميم گرفته‌ام خودم را از اين زندگي راحت كنم.
ـ به تو هم مي‌گويند خواهر شهيد؟
لحظاتي گذشت و عباس يك شيشه‌گلاب از ساك‌اش بيرون آورد و در لیوانی ریخت و گفت: «بخور! كجايت درد مي‌كند؟»
ـ سينه‌ام!
دست‌اش را روي سينه‌ام گذاشت و رفت. وقتي از خواب بيدار شدم، ديگر احساس نااميدي نداشتم .
خواهر شهيد عباس وصال
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 74

14
جان‌باز نخاعي بودم و هركسي راضي نبود با من ازدواج كند. البته حق داشتند؛ ازدواج با يك قطع نخاعي سخت است و هركس تحمل‌اش را ندارد. مسأله‌ی ازدواج‌ام مانده بودم كه يك‌دفعه به‌ياد دوست‌ام شهيد احمد فتحي افتادم و به او متوسل شدم .گفتم «زمانی ما باهم دوست بوديم و حاشا به كرم‌ات اگر دست رد به سينه‌ام بزنی».
مدتي بعد زمينه‌اي فراهم شد و من با يكي از خواهران هيأت شهدا ازدواج كردم. بعد از ازدواج با هم به گل‌زار شهدا رفتيم. به همسرم قبر احمد را نشان دادم که او گفت «اين هم قبر دايي من است». قبر شهيد حسن كمساري كاملاً چسبيده به قبر احمد فتحي بود و من شناختي از خانواده‌ی شهيد كمساري نداشتم. ازدواج ما با واسطه‌ی شهدا صورت گرفت!
مهدي اسلامي (دوست شهيد احمد فتحي)
«نسیم بهشتی»، صفحه‌ی 83

15
... حدود سال 78 پدر شهيد دادبين جهت گرفتن مجوز زيارتي به اين اداره مراجعه كرد. به‌دليل اين‌كه كارهاي اجرايي مربوط به پرونده‌ی ايشان دست من بود، هربار كه مراجعه مي‌كرد، هم‌راه ايشان جواني برومند بود كه او را هم‌راهي مي‌كرد؛ بدون آن‌كه حرف يا كلامي بزند. چند نوبت همين قضيه اتفاق افتاد و بعد كه متوجه شدم ايشان پدر شهيد است، گفتم «این جواني كه مرتب هم‌راه شما مي‌آيد كيست؟» او گفت «كسي هم‌راه من نيست». مشخصات وي را دادم و هم‌چنين خواب خود را تعريف كردم. پدر شهيد دادبين گفت «شكي نيست كه اين شخص كسي جز خود شهيد نمي‌باشد».
مريم مفيدي (كارمند بنياد شهيد كرمان)
«نسیم بهشتی»، صفحه‌های 111-112

16
همسر سردار شهيد كميل ايماني مي‌گويد: روزي به بنياد شهيد بابل مراجعه كردم تا موضوع حضور فرزندان‌ام را در اردوي فرهنگي ورزشي پي‌گيري نمايم. يكي از خواهران كارمند بنياد به من گفت: خانم! شما همسر سردار شهيد كميل ايماني هستيد؟
ـ بله.
ـ روزي در محل كارم با عكس شهيدي كه زير شيشه‌ي ميزم بود شروع كردم به صحبت‌كردن كه: با اين‌كه داريم اين همه كار و زحمت براي خانواده‌ي شما مي‌كشيم، شما هم مشكل ما را حل كنيد! به دادمان برسيد! همان‌شب خواب ديدم در منطقه‌اي هستم كه كوه داشت و من خيلي مي‌ترسيدم. درهمين‌حين شهيد ايماني آمد جلو و به من گفت: خانم محترم! شما ظاهراً مشكلي داشتيد. با خودم گفتم خدايا! اين همان كسي است كه تصويرش زير شيشه‌ي ميزم هست. او يك غريبه است. من چه‌طور مشكل‌ام را به او بگويم؟ در همين فكر بودم كه گفت: خانم محترم! نياز به مطرح‌كردن نيست. من از مشكل شما آگاه‌ام. نگاه به بغل‌دستي‌اش كرد و گفت: او هم كه فرمان‌ده‌ي ماست، از مشكل شما باخبر است.
فرداي آن‌روز در محل كار، زنگ تلفن به‌صدا درآمد. مادر شهيد كشوري بود. گفت: خانم! ظاهراً شما براي انجام خيري مشكل داريد و با شهيدي آن را در ميان گذاشتيد.
ـ بله.
ـ به این نشاني كه مي‌دهم مراجعه كنيد تا مشكل‌تان حل شود.
من همان كار را كردم و مشكل‌ام حل شد و الآن مدتي است از آن ماجرا گذشته. من دوست داشتم اين خواب و لطف همسرتان را به‌شما بگويم تا بفهميد كه شهيدتان چه مقامي دارد.
نشریه‌ی «سبز سرخ»، شماره‌ی 69


1
عکس جواد را گذاشتم يک‌طرف و شيشه‌ی قرص‌ها را طرف ديگر. گفتم: «جواد! اين‌طوري نمي‌شود. تا به‌حال هم اگر مي‌شده، ديگر نمي‌شود. به ستوه آمده‌ام از اين‌همه فشار! از اين زندگي غم‌بار! از اين مردم نابه‌هنجار! به ستوه آمده‌ام از اين ديده‌هاي دريده! از اين دل‌هاي دريده‌تر و از اين دهان‌هاي بي‌باک! تو اگر واقعاً شهيدي، نمي‌تواني شانه از زير بار مسئوليت زن و بچه‌ات خالي کني. رفته‌اي آن‌طرف و داري صفایت را مي‌کني و مرا با دو بچه گذاشته‌اي به امان خدا. کي عدالت خدا چنين حکمي کرده است؟ ... بد روزگاري شده است جواد! کسي آب، بي‌طمع دست کسي نمي‌دهد. آب گفتم، يادم آمد که آب نياورده‌ام براي خوردن اين‌همه قرص.»
این فرازی است از داستان «شیرین من بمان» اثر سیدمهدی شجاعی. داستانِ شیرین، همسر شهیدی که از شدت ناملایمات زندگی پس از شهادت همسرش جواد، قصد خودکشی دارد. ولی در ادامه، شهید مانع او می‌شود و از مرگ می‌رهاندش:
از لاي پلک‌هاي نيمه‌بازم جواد را ديدم که وارد اتاق شد. چشم‌هایم را کاملاً باز کردم و مبهوت، خيره‌اش شدم. تعجب‌ام اصلاً از اين نبود که جواد رفته، چه‌طور توانسته باز گردد. براي اين‌که خودم هم قرار رفتن داشتم و طبيعتاً بايد جواد را مي‌ديدم. اما هنوز بستري که بر آن خوابيده بودم، دروديوار و پنجره‌ی اتاق، ليوان و پارچ آب و جايخي بلور، همه‌چيز سرِ جاي خود بود. پس من هنوز بودم، نرفته بودم، در اين دنيا بودم و تعجب‌ام از اين بود که جواد آمده است اين‌طرف. چه‌طور آمده است؟ قفل بسته‌ی در را چه‌طور باز کرده است؟
گفتم: «جواد! چه‌طور آمدي اين‌طرف؟»
گفت: «براي شما اين‌طرف و آن‌طرف دارد، نه براي ما که از بالا نگاه مي‌کنيم.»
... جواد، دو دست‌اش را آرام بر روي پلک‌ها و گونه‌هایم کشيد، ترشحات آب را از اطراف دهان‌ام سترد و زيرلب زمزمه کرد: «بمان! شيرين من بمان!» وقتي به‌خود آمدم ديدم که جواد ظرف را خالي کرده است، اتاق را مرتب کرده و رفته است. تازه رفته است. تکان‌خوردنِ کليدِ پشتِ در نشان مي‌داد که تازه رفته است. شايد اگر در را آرام‌تر به‌هم مي‌زد، من به اين زودي هشيار نمي‌شدم.
این البته یک داستان است؛ اما در دنیای بیرون از داستان هم کم نیستند کسانی که از همسر، فرزند، پدر یا دوست و آشنای شهیدشان، چنین خاطرات و تجربیاتی دارند. خاطراتی از شهید، مربوط به پس از شهادت‌اش، پس از رفتن‌اش. خاطراتی از حضور و اثرگذاری شهید در زندگی واقعی و اغلب ناظر به امداد و کمک او به‌صورت مافوق بشری، که از آن به «کرامت» تعبیر می‌شود.
2
همان‌گونه که هر واقعه و رخ‌دادی، پس از وقوع، تمام می‌شود و آن‌چه از آن باقی می‌ماند، تنها روایت‌های از آن است، از هر انسان نیز پس از مرگ، این تنها خاطرات اوست که برجا می‌ماند؛ چونان میراثی برای دیگران1. بسیارند کسانی که به پشتوانه‌ی همین میراث و با خاطرات‌شان زندگی می‌کنند. خاطراتی که گاه از صِرفِ یک تداعی در ذهن فراتر می‌روند و تشخص می‌یابند. بعضی افراد آن‌قدر نقش‌شان در زندگی اطرافیان‌شان مهم است که حتا پس از مرگ هم خاطره‌شان ادامه‌ی حیات می‌دهد. به‌عبارت دیگر به فرد، حیات دیگری در قامت خاطره اعطا می‌شود.
حیات فرد در قالب خاطره، البته اقتضائات و خصوصیاتی دارد؛ از جمله:
نخست آن‌که این‌گونه از حیات فارغ از محدودیت‌های زمانی، مکانی و فیزیکیِ این‌جهانی است. فرد در قامت خاطره، از مجموعه‌ی وسیعی از قدرت‌های مافوق‌طبیعی و برتر برخوردار است که هرازگاه از آن‌ها بهره می‌گیرد.
دوم آن‌که قدرت‌های مذکور توسط اطرافیان یا دارندگان و صاحبان خاطره است که به فرد اعطا می‌شود. این‌گونه از حیات، ازآن‌جاکه بر محمل ذهن دیگران ممکن می‌شود و از آن منبع نشأت می‌گیرد و تغذیه می‌شود، مختصات‌اش را دیگران‌اند که ترسیم می‌کنند. به‌عبارت دیگر خودِ فرد در این زندگی جدید، بی‌اختیار است. این زندگی، زندگی برای خود نیست و فرد بر آن تملکی ندارد. این زندگی، برای دیگران و از آنِِ آن‌ها است. بنابراین فرد در این حیات، ناگزیر آن‌گونه که دیگران می‌خواهند رفتار می‌کند (یا تصور می‌شود که رفتار می‌کند). چون اساساً حیات‌اش وابسته به حیات دیگران است. این دیگران‌اند که در ذهن خود، وی را، خاطره‌ی وی، را ادامه‌ی حیات می‌دهند. نبض فرد در این حیات با ذهن دیگران است که می‌زند.
ویژگی سوم این حیات، امکان تنوع و تکثر آن است. به‌تناسب این‌که آن دیگران چه تعداد باشند و چه خواست‌ها و انتظاراتی داشته باشند، حیات فرد در قالب خاطره ممکن است صورت‌های گوناگون و متکثری را شامل شود. صورت‌هایی که هرکدام ساخته‌ی ذهن یکی از دیگرانی است که به‌واسطه‌ای از وی خاطره‌ای ذهنی دارند. درواقع فرد در قالب خاطره یک حیات ندارد، مجموعه‌ای از حیات‌ها دارد که حتا ممکن است برخی‌شان باهم متناقض باشند. مثلاً ممکن است حیات فرد در خاطره‌ی مادرش، یک شخصیت و خلق و منش داشته و یک مجموعه ویژگی‌ها را دارا باشد که با شخصیت و خلق و منش ویژگی‌هایش در خاطره‌ی یکی از دوستان‌اش کاملاً متفاوت باشند. در ذهن یکی مهربان و بذله‌گو باشد، در ذهن دیگری خشن و جدی و کم‌حرف. در ذهن یکی جسور و بی‌پروا باشد، در ذهن دیگری محجوب و سربه‌زیر. مهم آن است که این تفاوت‌ها تزاحمی ایجاد نمی‌کنند و این صورت‌های متکثر و گاه متضاد به‌موازات هم وجود دارند و ادامه‌ی حیات می‌دهند.
چهارمین ویژگی این صورت از حیات آن است که گرچه خود ذهنی و انتزاعی است، اما می‌تواند حتا دوران حیات واقعی فرد را هم متأثر سازد. به‌دیگر سخن حیات پیشین و واقعی فرد ـ که به‌عنوان سابقه‌ی حیات ذهنی و در قامت خاطره است ـ توسط دیگران بازسازی می‌شود. این بازسازی طی چهار فرایند رخ می‌دهد:
1. گزینش
در این فرایند، دیگری، از بین مجموعه‌ی خاطراتی که از دوران واقعی حیات فرد در ذهن دارد، دست به گزینش می‌زند. این گزینش براساس خواست و نوع روی‌کرد و مواجهه‌ی مطلوب وی با فرد است. چنان‌که این موضع مثبت باشد، یعنی شخص صاحب‌خاطره با متوفا رابطه‌ی خوبی داشته یا حالا میل دارد که داشته باشد، از مجموع خاطرات در ذهن خود از وی، طبعاً خاطرات خوب را گزینش می‌کند و در ذهن ماندگار می‌سازد. برعکس همین گزینش وقتی رخ می‌دهد که صاحب‌خاطره رابطه‌ی خوبی با متوفا نداشته یا نخواهد که داشته باشد. درآن‌صورت این خاطرات منفی و بد است که زنده‌ نگه‌داشته می‌شوند.
2. حذف
در ادامه‌ی فرایند گزینش و مکمل آن، فرایند حذف رخ می‌دهد. بدان‌معنا که شخص صاحب‌خاطره می‌کوشد برخی خاطرات نامطلوب (نامطلوب با عنایت به روی‌کردش و نه الزاماً خاطرات بد) که احتمالاً از متوفا در ذهن دارد را حتی‌الامکان از خاطر خود بزداید و به فراموشی بسپارد یا با تداعی‌نکردن آن‌ها، به‌تدریج زمینه را برای حذف‌شان فراهم سازد.
3. تغییر
اما این گزینش و حذف، به‌تناسب پیچیده‌بودن رابطه‌ی صاحب‌خاطره با متوفا، همیشه به‌آسانی و بدون چالش امکان‌پذیر نیست. مانند وقتی که تعداد قابل‌توجه‌ای از خاطرات نامطلوب در ذهن فرد وجود دارند و حذف همه‌شان به‌سادگی ممکن نیست. در این‌مواقع محتمل است که صاحب‌خاطره اقدام به دست‌کاری و بازسازی خاطرات نامطلوب در ذهن خود کند. به‌عبارت دیگر وقتی از حذف خاطرات نامطلوب و ناخوشایند ناتوان باشد، آن‌ها را با قلب، تحریف، کاست، افزود و... به خاطراتی مطلوب مبدل می‌سازد و ترمیم می‌کند.
4. تبیین و تعلیل
به‌موازات فرایند تغییر، گزینه‌ی دیگری که در مقابل فرد برای چاره‌کردن خاطرات نامطلوب وجود دارد، فرایند تبیین و تعلیل است. طی این‌ فرایند، صاحب‌خاطره به‌جای تغییر و دست‌کاری یا حذف خاطرات نامطلوب، می‌کوشد با علت‌یابی یا علت‌سازی آن‌ها را تبیین کند و توضیح دهد. اگر این فرایند خوب طی شود، حتا ممکن است یک خاطره‌ی تبیین‌شده برای فرد خوشایندتر از یک خاطره‌ی مطلوب باشد. این بسته به حسن علت و توضیحی است که فرد برای آن خاطره‌ی نامطلوب بتواند دست‌وپا ‌کند. این علت‌ها می‌توانند از خودِ حیات در قامت خاطره‌ی فرد در ذهن صاحب‌خاطره نیز تأمین شوند. البته در مجموع این فرایند در مورد خاطراتی کاربرد و کارآمدی بیش‌تری دارد که از سطحی از مطلوبیت برخوردار اند. و چنان‌که خاطره‌ای بسیاری نامطلوب و آزاردهنده باشد، ترمیم آن از این طریق معلوم نیست با کام‌یابی قرین شود.
بنابراین نه‌تنها فرد پس از مرگ‌اش و در حیات مجددی که در قامت خاطره در ذهن دیگران خواهد داشت، اختیاری ندارد و تابع خواست و میل و اراده‌ی صاحبان خاطره است، بلکه حتا ممکن است یادبودها و خاطرات دوران زندگی واقعی او هم توسط صاحبان خاطره‌اش طی فرایندهای چهارگانه‌ی مذکور بازسازی شده و تغییر پیدا کنند. بااین اوصاف سخن گزافی نیست اگر بگوییم صاحبان خاطره‌ی یک فرد، حکم ارباب و مالک را برای وی پس از مرگ‌اش پیدا می‌کنند و فرد ناگزیر تابع محض صاحبان خاطرات‌اش است. چراکه او دست‌اش از دنیا کوتاه است و نمی‌تواند در تصویری که دیگران از وی می‌سازند ـ و تنها همان تصویر(ها) هم هست که از وی برجا می‌ماند ـ عاملیتی داشته باشد.
3
هرچه یک فرد برای دیگران اهمیت بیش‌تری داشته باشد، به‌تبع خاطرات و روایات از زندگی‌اش نیز مهم‌تر می‌شوند. هم‌چنین هرچه گستره‌ی آشنایان، مرتبطان، دوستان و دیگر منسوبان به فرد گسترده‌تر باشد، طبیعی است که تصاویر ذهنی متعدد و خاطرات بیش‌تری از وی موجود خواهد بود. بسته به میزان اهمیت فرد و گستره‌ی خاطرات و روایات دیگران از او، رقابتی میان خاطرات و روایات پدید می‌آید و هرچه این اهمیت بیش‌تر باشد، دعوا بر سر تغلب‌بخشیدن روایتِ خود از فرد میان صاحبان خاطره بیش‌تر و جدی‌تر می‌شود.
به‌دلایل مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، یکی از گروه‌هایی که خاطرات و روایات زندگی‌شان در جامعه‌ی ما مهم و محل توجه و ارجاع است، شهدای جنگ تحمیلی اند. اساساً از کسانی که زندگی‌شان پایانی غیرمترقبه داشته و مرگی غیرطبیعی داشته‌اند، خاطره‌ی قوی‌تری برجا می‌ماند. اما در مورد شهدا، این قوت به‌دلایلی چون جای‌گاه ارزش‌مند مفهوم «شهید» در فرهنگ اسلامی و تفاوت‌هایی که در متون دینی میان شهید و غیرشهید گذارده شده، و نیز اهمیت سیاسی این مفهوم برای جمهوری اسلامی و پیوند وثیقی که با هویت این نظام دارد، برجسته‌تر است.
اما چه کسانی از شهدا خاطره دارند؟ مجموعه‌ی راویان زندگی و صاحبان خاطره از شهدا را می‌توان به دو دسته‌ی عمده تقسیم کرد. دسته‌ی نخست شامل نزدیکان، آشنایان، منسوبان و همه‌ی کسانی است که به‌هرطریق با شهید در دوران حیات‌اش ارتباطی داشته‌اند و حال خاطره‌ی آن ارتباط در ذهن‌شان مانده است. از خانواده‌ی شهید (پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند و...) گرفته تا هم‌رزمان، دوستان، هم‌کاران و حتا کسانی که ممکن است طی رخ‌دادی تصادفی، تنها یک برخورد کوتاه با شهید داشته‌اند، اما همان برخورد کوتاه و تصادفی حالا در ذهن‌شان به خاطره‌ای بدل شده است.
خاطرات شهید، برای افرادی که در این دسته می‌گنجند، خصوصاً آن‌ها که ارتباط عمیق‌تر و بلندمدت‌تری با وی در دوران حیات‌اش داشته‌اند (مانند خانواده و دوستان)، حکم سرمایه‌ای ارزش‌مند را دارد که قرار است جای خالی صدمه‌ای که از فقدان شهید خورده‌اند را جبران کند. برای همین با وسواس و حساسیت بالایی از این سرمایه حفاظت می‌کنند و از آن بهره می‌گیرند. شهید، برای این افراد، یک زندگی پایان‌یافته نیست، در بسیاری موارد هنوز حضورش و وجودش را احساس می‌کنند و باور دارند. شهید برای آن‌ها نمرده است. بلکه کماکان همان نقش پیشین خود را حفظ کرده است. با این تفاوت که حالا به‌واسطه‌ی رسیدن به «فیض شهادت» و مقام معنوی شهید، از احترام و جای‌گاه ارزشی والایی نیز برخوردار شده است.
شهید، در زندگی جاری و روزمره‌ی افراد متعلق به این دسته، تنها یک ناظر خاموش نیست؛ بلکه یک عاملِ تأثیرگذار است که به‌عنوان عضوی از زندگی واقعی، کمابیش همان وظایفی که در دوران حیات دنیوی‌اش برعهده داشت را انجام می‌دهد. حتا به‌سبب جای‌گاهی که دارد، قدرت‌اش در ایفای نقش‌ها و وظایف بیش‌تر هم شده است. هنوز در مقام یک فرزند، یاری‌سان و کمک‌کار پدر و مادرش است؛ هنوز در مقام یک شوهر، شریک زندگی و محرم اسرار همسرش است؛ هنوز در مقام یک پدر، به امورات فرزندان‌اش رسیدگی می‌کند؛ هنوز در مقام یک دوست، هم‌راه و هم‌سخن دوستان‌اش است؛ و همین‌طور هنوز در مقام نقش‌های دیگر. او ممکن است حتا به اقتضایی در جزیی‌ترین امور زندگی روزمره هم به یاری نزدیکان‌اش بشتابد، مشکلات‌شان رسیدگی کند، در سختی‌ها راه‌نماشان باشد و در غم‌ها و شادی‌ها شریک و هم‌راه‌شان.
بسیاری از کسانی که در این دسته می‌گنجند و نسبتی با شهیدی دارند، در طول زندگی خود مصادیقی از این حضور و عاملیت شهید را تجربه کرده‌اند. (نمونه‌هایی چند از این تجربه‌ها را به‌نقل از منسوبان برخی از شهدا در آغاز این مقاله خواندیم.) نکته‌ی مهم آن‌ است که صاحبان این تجربیات، آن‌ها را تنها منحصر به عالم رؤیا و خواب نمی‌دادند؛ بلکه ـ مانند برخی از نمونه‌های مذکور ـ معتقدند مصادیقی از عاملیت شهید در زندگی اطرافیان، در همین دنیای واقعی رخ می‌دهند و با واسطه‌ی همین ابزارها و قواعد موجود زمینی. فارغ از اقدامات خارق‌العاده و الهامات و اکتشافات و اخبار مربوط به عالم غیب، بخشی از خاطرات این گروه از شهید پس از شهادت‌اش، ناظر به رخ‌دادهایی در عالم واقع است. رخ‌دادهایی که برای آنان محکم‌ترین سند برای باور به حضور شهید و استمرار حیات دنیوی او به‌حساب می‌آیند.
عنصر مشترک بسیاری از این خاطرات، امدادرسانی شهید در موقعیت ابتلا و درماندگی صاحب‌خاطره به او است. امدادرسانی‌ای که گاه با سازوکارهای فراطبیعی هم‌راه است. این سنخ خاطرات، از جنس ایمانیات اند. نه می‌شود اثبات‌شان کرد، نه ابطال. تنها می‌شود به آن‌ها ایمان آورد یا نیاورد. بسته به این‌که مخاطب به گفتمانی که به این قسم از حیات برای گونه‌ای از «ازدنیارفته‌گان» (شهدا) با چنین انعطاف‌ها و قابلیت‌هایی قایل است، باورمند است یا نه. چراکه این رخ‌دادها و تجربیات، تجربیاتی شخصی‌ و صرفاً در تملکِ فرد صاحب‌خاطره اند. کافی است خود او باور داشته باشد که چنین رخ‌داد و تجربه‌ای داشته است. خواه دیگران از او بپذیرند و خواه منکر شوند، همین که او خود معتقد است، کافی است. ‌
4
اما به‌موازات این دسته، گروه دیگری نیز هستند که از شهیدان خاطره دارند و استمرار حیات آن‌ها در قالب خاطره را تجربه می‌کنند، منتها بدون آن‌که کوچک‌ترین رابطه یا حتا برخوردی گذرا با شهید در دوران حیات دنیوی‌اش داشته باشند و در بسیاری موارد سن‌شان اقتضا نمی‌کند که رابطه و برخوردی با شهید داشته باشند. بااین‌همه این گروه نیز با شهید، با خاطرات شهید، زندگی می‌کنند و شهید در زندگی روزمره و جاری‌شان حاضر و عامل است.
تفاوت این گروه با گروه قبلی آن است که نزد گروه قبلی (منسوبان و مرتبطان شهید)، استمرار حیات شهید درحقیقت استمرار همان قالب و جا‌ی‌گاه وی در دوران پیش از شهادت‌اش است. اما در این گروه، از آن‌جا که اساساً چنین قالبی پیش‌تر وجود نداشته، از نو جای‌گاهی تعریف و ساخته شود. یعنی میان شهید و فرد، نسبتی برقرار می‌شود که پیش‌تر و در زندگی شهید پیش از شهادت‌اش برقرار نبوده و اساساً امکان وقوع نداشته است. از آن‌جا که این جای‌گاه کاملاً خیالی و مفروض ذهنی است، این حیات، حکم یک حیات فانتزی را می‌یابد. یعنی حیاتی که در عالم واقعیت نه‌تنها واقعی نبوده، بلکه اساساً با مختصات واقعیِ زندگیِ واقعی منافات و تعارض دارد.
در این زندگی فانتزی، ابتدا فرد به یک شهید، به هر دلیل، علاقه‌مند می‌شود و رابطه‌ای خیالی، بر پایه‌ی آمیزه‌ای از احساس و شیفته‌گی برقرار می‌کند. رابطه‌ای که به‌تدریج با اقداماتی چون حضور متناوب فرد شیفته، برسرِ مزار یا محل شهادت شهید و گردآوری و مطالعه‌ی خاطراتی که از آن شهید نقل شده یا کتاب‌ها و مطالبی که در مورد آن شهید نگاشته شده و عکس‌هایی که از او منتشر شده و...، مدام تقویت می‌شود. شهید برای فرد می‌شود الگو، اسوه، معیار، ملاک، مرجع، که همه‌ی سکنات و رفتارهایش ـ از خلقیات عمومی تا رفتارها و سلایق و ذایقه‌های کاملاً شخصی و خصوصی ـ قابل الگوگیری و کپی‌برداری است. فرد شیفته می‌کوشد تا حد امکان به آن شهید تشبه جوید و در همه‌ی متعلقات‌اش ـ هر چیز و هر شیء ـ رد و نشانی از شهید نمایان کند. او می‌خواهد تا جایی که می‌شود همه‌چیز در محیط پیرامون و وسایل شخصی‌اش او را به‌یاد آن شهید بیاندازند؛ از پوستر روی دیوار اتاق‌اش گرفته تا پس‌زمینه‌ی رایانه و تمِ موبایل و...، همه‌جا تصویری، نشانی، اثری از او بتوان دید.
این رابطه‌ی شیفته‌وار تا آن‌جا ادامه می‌یابد که پس از مرحله‌ای شهید به عضوی مهم در زندگی فرد تبدیل می‌شود. در این مرحله، فرد شیفته دیگر از خواندن و شنفتن خاطرات دیگران از آن شهید ارضاء و اقناع نمی‌شود. این‌جا دیگر او به مرحله‌‌ای می‌رسد که می‌تواند خود از آن شهید خاطره داشته باشد. به‌عبارت دیگر او نیز به جمع صاحبان خاطره از شهید می‌پیوندد. حالا او صاحب مجموعه‌ای از خاطرات و تجاربی منحصربه‌فرد است که میان او و شهیدی که در زمان حیات‌اش حتا یک برخورد هم با او نداشته، رخ داده‌اند. با یک تفاوت مهم؛ اگر در دسته‌‌ی اول صاحبان خاطره از شهید، یعنی خانواده و آشنایان، استمرار حیات شهید در قالب خاطره با ابتنا بر ماده‌خام‌هایی برجامانده از دوران حیات دنیوی وی در عالم واقعی ممکن می‌شود، در مورد دسته‌ی دوم یعنی شیفته‌گان، این استمرار حیات شهید، بدون ماده‌خام‌های واقعی و به‌صورتی کاملاً خیالی و ذهنی رخ می‌دهد. گرچه ممکن است در آغاز کار، برخی از روایات و خاطرات گزیده‌ی دسته‌ی اول، حکم ملات را برای خاطره‌سازی شیفته‌گان پیدا کنند. بدین‌معنا که وی با شنیدن آن خاطرات، در ذهن‌اش، خود را جای‌گزین راوی کرده و همان خاطره را با محوریت خود بازسازی می‌کند. اما در مراحل پیش‌رفته‌تر، فرد شیفته از شهید خاطراتی دارد که مشابه‌اش را هیچ‌کس دیگر حتا خانواده و دوستان و آشنایان شهید هم ندارند. خاطراتی با مصرف شخصی و فردی که معمولاً فرد شیفته آنان را چونان گنجی ارزش‌مند حراست می‌کند و به‌سان رازهایی سربه‌مهر نزد خود مخفی و محفوظ می‌دارد. رازهایی که نباید بر زبان‌شان آورد. برای همین است که شیفته‌گان ـ به‌خلاف دسته‌ی نخست صاحبان خاطره از شهید ـ چندان رغبتی به نقل خاطرات‌شان از شهید ندارند و معمولاً دیگران را در لذت خاطرات خود شریک و سهیم نمی‌کنند2. این را هم می‌توان به دلیل احساس ارضای شخصی آنان از این «شخصی‌سازی» و تملک امری خصوصی دانست و هم بیم از طعنه و تمسخر دیگران، یا متهم‌شدن به خیال‌بافی و دروغ‌گویی.
فرد شیفته، با این اوصاف، پیکره‌ی شهیدی که خود می‌خواهد را آن‌گونه که خود می‌پسندد، برای خود می‌تراشد. بسا که هرچه ماده‌خام کم‌تری داشته باشد و شنیده‌هایش از دیگران درباره‌ی شهید کم‌تر باشد، برایش مطلوب‌تر است. چراکه این کم‌تردانستن، قدرت‌اش را در ساختن شخصیت اسطوره‌ی محبوب‌اش بیش‌تر می‌کند. فرد شیفته، هویت خود را با تصویر خیالی خودساخته از آن شهید پیوند می‌زند. می‌شود شهیدی از آنِ خودش؛ شهیدی «شخصی» و «خصوصی» که هیچ‌کس نمی‌تواند از او بگیردش. هیچ‌کس و با هیچ معیاری نمی‌تواند قضاوت کند که این شهید، آن شهید ـ که روزگاری در عالم واقع زیسته ـ نیست. حتا آن‌ها که در آن روزگار نسبتی با شهید داشته‌اند. دیگر، امتیازِ صاحب‌خاطره‌بودن از شهید، تنها در تملک خانواده و دوستان و آشنایان‌اش نیست. حالا، این میراث، مدعیان جدیدی هم یافته است که گرچه غریبه‌اند، اما به‌هیچ‌وجه از دعوی خود کوتاه نمی‌آیند.
*
به‌تدریج واقعیتِ حضور شهید، برای اطرافیان فرد شیفته نیز جدی می‌شود. چراکه گسترش مظاهر و نشانه‌های شیفته‌گی را در آن فرد و محیط اطراف‌اش شاهدند. شهید به‌عنوان عضوی مهم ـ و در بیش‌تر موارد: مهم‌ترین عضو ـ در همه‌ی شئون زندگی فرد شیفته حضور دارد و چونان هم‌زادی در زندگی روزمره‌ی او ایفای نقش می‌کند. اطرافیان فرد شیفته، بالاجبار باید با این عضو جدید کنار بیایند. هم‌زادِ خیالی، خود را به دیگرانِ واقعی می‌قبولاند.
این حضور، گاه آن‌قدر جدی و پررنگ می‌شود که شهید در مقامی بالاتر از دیگر اطرافیان و نزدیکان فرد شیفته قرار داده می‌شود. چنین روندی به «رقابت» یا «تصادمِ» نقش‌ها می‌انجامد. یعنی فرد شیفته به شهید خیالی‌اش نقشی را اعطا می‌کند که در عالمِ واقع، آن نقش را کس دیگری عهده‌دار است. شهید می‌شود مهم‌ترین کسِ فرد. می‌شود محرم رازش، صندوق اسرارش، مشاور امین‌اش، صمیمی‌ترین دوست‌اش، نزدیک‌ترین خویش‌اش. کسی که می‌شود با خیال راحت و بی‌ترس از چیزی، ساعت‌ها با او سخن گفت و خندید، با او درددل کرد، سر بر زانوی او گریست، با او مشورت کرد، و از او کمک گرفت و راه‌نمایی خواست. حالا اطرافیانِ فرد شیفته، خود را در مصاف رقیبی جدی می‌بینند و برای حفظ جای‌گاه خود ناگزیر از رقابت با اویند. ناکامی آن‌ها در این رقابت، طبعاً به اهمیت‌یافتن و تثبیت بیش‌تر نقش و جای‌گاه شهید می‌انجامد. به‌موازات این پُررنگ‌شدن نقش شهید در زندگی فرد شیفته، نقش‌های دیگران روزبه‌روز ‌رنگ‌ می‌بازند و با اهمیت‌یافتن هرچه بیش‌ترِ شهید برای فرد، دیگران کارکرد و جای‌گاه‌شان را از دست می‌دهند. این روند ممکن است تا آن‌جا پیش رود که رقابت نقش‌ها به «تزاحم» و «تنازعِ» نقش‌ها منجر شود؛ تنازعی برای بقا. در این حالت فرد شیفته آن‌قدر درگیر زندگی فانتزی خود با شهید محبوب‌اش می‌شود که زندگی واقعی‌اش را فراموش می‌کند و به آن بی‌اعتنا می‌شود. خصوصاً اگر در زندگی واقعی دچار مشکل بوده و نارضایتی‌ها و ناکامی‌هایی داشته باشد. چراکه در زندگی فانتزی می‌تواند فارغ از محدودیت‌های زندگی واقعی، بر آن مشکلات فایق آید و در زندگی با شهید محبوب‌اش کام‌یاب شود و کاملاً آن‌گونه که می‌خواهد و مطلوب‌اش است زندگی کند. به‌عبارت دیگر فرد از وانفسای دنیای نامطلوب و پربیمِ واقع به خلسه‌ی امن و لذت‌بخش زندگی فانتزی با شهید پناه می‌برد و این‌گونه خود را تخدیر و ارضاء می‌کند. آن‌وقت حرفی که فرد باید به مادرش بگوید را به آن شهید می‌گوید. محبتی که باید به همسرش ابراز کند را به آن شهید تقدیم می‌کند. زمانی که باید به خانواده‌اش اختصاص دهد را با خیال آن شهید سپری می‌کند. دغدغه‌ای که باید نسبت به دوستان و نزدیکان‌اش داشته باشد را نثار آن شهید می‌کند. شهید، می‌شود پاسخ‌گوی همه‌ی نیازها و خواست‌ها و جانشین همه‌ی نیافته‌ها و نداشته‌های فرد شیفته در زندگی واقعی‌اش. کسی هم پدر است، هم مادر، هم برادر، هم خواهر، هم رفیق، هم معلم، هم استاد، و هم همسر. برای همین روزبه‌روز وابسته‌گی فرد به شهید ـ و به‌همان نسبت فاصله‌گرفتن‌اش از دیگران و دنیای واقعی ـ بیش‌تر و عمیق‌تر می‌شود.
اما از آن‌جا که این پاسخ‌ها و نقش‌آفرینی‌های شهید واقعی و با واقعیت زندگی فرد تعارض دارند، در نهایت در جایی این رابطه به بحران منجر شده و زندگی فرد با اختلال مواجه می‌شود. چراکه او به اسطوره‌ای خودساخته و کاملاً مطلوب از هرنظر انس گرفته، و اگر بخواهد از او فاصله بگیرد یا کسی را از عالم واقع جانشین‌اش کند، باید کسی با همان خصوصیات و به‌همان مطلوبیت بیابد؛ که این امری محال است.
به‌عنوان مثال یکی از مصادیق این اختلال را می‌توان تأخیر در ازدواج این قبیل افراد دانست؛ این‌که فرد شیفته سال‌ها ازدواج نمی‌کند، نه به آن خاطر که گزینه‌ی مناسبی سراغ‌اش نرفته، بلکه به‌خاطر آن‌که کسی را نمی‌یابد که به‌همان مطلوبیت شهید محبوب‌ و خودساخته‌اش باشد و بتواند با او زندگی‌ای به همان مطلوبیت زندگی فانتزی‌اش با شهید، داشته باشد. این افراد، حتا اگر تن به ازدواج هم بدهند، و ازدواج‌شان به طلاق نیانجامد، باز به زندگی فانتزی با شهید محبوب‌شان به‌موازات زندگی واقعی ادامه می‌دهند. و سایه‌ی این زندگی فانتزی، تا آخر عمر بر سر همه‌ی شئون زندگی واقعی‌شان خواهد ماند.
5
زندگی فانتزی با خاطره‌ی یک شهید محبوب، پدیده‌ای است که در سال‌های اخیر، در قشرهایی از نوجوانان و جوانان مذهبی، خصوصاً دختران، رواج یافته است. تبلیغات گسترده‌ی رسانه‌های رسمی و مجموعه اقداماتی که برخی ارگان‌های نظامی، نهادهای فرهنگی و مراکز متولی فرهنگ دفاع مقدس در این‌سال‌ها انجام داده‌اند، (نظیر برگزاری اردوهای راهیان نور) در بسط و گسترش این پدیده بسیار تأثیرگذار بوده است. خصوصاً که در این اقدامات و تبلیغات، روی‌کردهای عاطفی، احساسی، تغزلی، اشراقی و اسطوره‌ای به جنگ و شهدا غلبه داشته و از شهدا، تندیس‌هایی مقدس ساخته‌شده که چون قدیسان و برگزیدگان، زندگی‌شان واجد معیارهای والا و برتر انسانی بوده است، تا جایی که لازم است «سیره»ی آن‌ها ـ چونان سیره‌ی ائمه و اولیای الاهی ـ برای جوانان روایت شود و در شهادت‌شان روضه بخوانند و مرثیه بسازند.
برای متولیان دفاع مقدس دولتی، این قبیل اقدامات و روی‌کردها مجموعه‌ای از کارکردهای مختلف سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را دربر دارد که تضمین‌کننده و مؤید استمرار آن‌ها اند. اما آیا ایشان به عواقب ناخواسته و آثار نامطلوبی که این اقدامات و روی‌کردها بر زندگی مخاطبان‌شان ـ خصوصاً جوانان و نوجوانان و بالاخص دختران ـ می‌گذارند نیز آگاه اند؟ آیا فارغ از کارکردهای زودگذر و مقطعی، کسی به کژکارکردها و آسیب‌های روحی ـ روانی و فردی که در نتیجه‌ی این اقدامات و در زندگی‌های فانتزی با شهدا گریبان‌گیر دختران و پسران جوان شده و می‌شود، توجه داشته و برای آن‌ها چاره‌اندیشی کرده است؟ آیا حتماً باید این پدیده به معضلی گسترده و خطرناک تبدیل شود تا متولیان امر به ضرورت بازاندیشی در رویکردها و شیوه‌های تبلیغی خود پیرامون جنگ و شهدا واقف شوند؟

پی نوشت‌ها:
1. در باب تعریف و فهم مفهوم خاطره، اقسام و کارکردهای آن: ن.ک. کمری 1381 و کمری 1383.
2. به همین دلیل اکثر مواردی که در آغاز مقاله، از خاطرات شهدا نقل شد، متعلق به دسته‌ی نخست یعنی بستگان و نزدیکان شهدا بود و تنها آخرین مورد به نوعی به زندگی فانتزی اشاره دارد.
کتاب‌نامه:
1. بوزار، زهرا [گردآورنده] (1385). نسیم بهشتی. به اهتمام بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس استان كرمان. تهران: صرير.
2. خضری، فرهاد (1383). به مجنون گفتم زنده بمان؛ کتاب مهدی باکری. تهران: روایت فتح.
3. خضری، فرهاد (1383). به مجنون گفتم زنده بمان؛ کتاب همت. تهران: روایت فتح.
4. خضری، فرهاد (1383). رد خون روی برف؛ کتاب محمود کاوه. تهران: روایت فتح.
5. رضوان‌خواه، کمیل (1389). نیمه‌ی پنهان ماه 15 (رضوان‌خواه به روایت همسر شهید). تهران: روایت فتح.
6. سرهنگی، مرتضا (1379). مرتضا آیینه‌ی زندگی‌ام بود (گفت‌وگو با مریم امینی همسر شهید سیدمرتضا آوینی). تهران: کمان.
7. شجاعی، سیدمهدی (1380). سانتاماریا (مجموعه داستان). تهران: نیستان.
8. عاکف، سعید (1387). خاک‌های نرم کوشک. قم: ملک اعظم.
9. عاکف، سعید (1387). ساکنان ملک اعظم 2. قم: ملک اعظم.
10. غفاری، فاطمه (1384). خدا می‌خواست زنده بمانی؛ کتاب علی صیاد شیرازی. تهران: روایت فتح.
11. کمری، علی¬رضا (1381). یاد مانا. تهران: سوره مهر.
12. کمری، علی¬رضا (1383). با یاد خاطره. تهران: سوره مهر.
13. كنگره‌ي بزرگ‌داشت سرداران و چهارده‌هزار شهيد استان‌هاي مازندران و گلستان. نشریه‌ی «سبز سرخ». شماره‌ی 69.